...

«از تو می پرسند / ترء واورسنن...»!

خبر ای بو:

«صادق محصولی وزیر رفاه و تامین اجتماعی خبر داده است که از روز سه شنبه ۲۸ اردیبهشت نخستین مرحله از طرح هدفمند کردن یارانه ها در استانهای ایلام، خراسان شمالی و گیلان به صورت آزمایشی آغاز می شود.»

 

اما او چیزی که امرء آزار دئنه اینه که چرء همشک یکته از آزمایشی استانؤن یا مردومؤن امه ایستیم؟

وقتی اونˇجوابه فکر کؤنم، احساس توهین مضاعف آدمه دست دئنه!

 

باز هم اعدام! اعدام درخت! (گیرم که می برید...)

به گزارش خبرگزاري فارس از رشت، يكي از نمادهاي خرافه‌گرايي در بقعه متبركه سيدرقيه رشت پيش از ظهر امروز با حضور جمعي از مردم و مسئولان سازمان اداره كل اوقاف و امور خيريه گيلان قطع شد.
مدرس قرآن در بقعه سيدرقيه رشت در حاشيه قطع اين درخت به خبرنگار فارس اظهار داشت: اين درخت نماد بت‌پرستي بين افراد بي‌سواد و خرافه‌پرست بود.
حليمه عابد مسرورخواه افزود: وجود اين درخت در داخل بقعه سيدرقيه موجب اشاعه خرافه پرستي بود و مردم به بهانه زيارت از اين بقعه نذورات خود را در قالب يك سبز به درخت مي‌بستند و از درخت حاجت مي‌خواستند.
وي با اشاره به اينكه درخت پرستي اين افراد نشانه جهل و ناداني آنها است، خاطرنشان كرد: وجود اين درخت انواع سوسك، مارمولك و حشرات موذي را به دنبال داشت كه موجب بروز انواع بيماري‌ها مي‌شد.
عابدمسرورخواه با ابراز خرسندي از اقدام اوقاف گيلان در مقابله با خرافه‌پرستي اظهار داشت: تداوم اين كار فرهنگ مقابله با خرافه‌پرستي را اشاعه مي‌دهد.
مدير كل سازمان اوقاف و امور خيريه گيلان نيز در گفتگو با خبرنگار فارس در رشت با اشاره به قطع يكي از نمادهاي خرافه‌پرستي در استان گفت: موضوع خرافه‌پرستي مشكلي است كه در كشور به ويژه در گيلان ايجاد شده و رواج يافته است.
سيد كاظم ميرحسيني‌اشكوري افزود: اگر چه مردم گيلان با ايمان و اعتقاد به ائمه معصومين (ع) هستند، ولي برخي از عوام نيز وسايلي مانند سنگ، الم و درخت را مي‌پرستند كه اين امر خرافه‌پرستي است.
وي با بيان اينكه 5/1 است كه كار مقابله با خرافه پرستي آغاز شده، اظهار داشت: براي اين كار مجوزهاي لازم و قانوني از منابع طبيعي را گرفتيم.
ميرحسيني اشكوري با اشاره به اينكه اين درخت مقدس‌‌نما با مجوز منابع طبيعي قطع مي‌شود، تصريح كرد: اين درخت از سابقه چندين ساله برخوردار بوده و جزو درختان تخريبي محسوب مي‌شد.

وي نذر كردن مردم و دخيل بستن آنها به درخت را خرافه پرستي ناميد و خاطرنشان كرد: در سال جاري مقابله با اينگونه خرافات با جديت ادامه دارد.


اعدام درخت کهنسال برای مبارزه با خرافات

قتل‌عام درختان کهنسال به بهانه خرافه‌پرستی

قطع درختان کهن‌سال، پاک‌کردن صورت مساله است

و آن درخت آزاد در بی بی رقیه رشت که برای همیشه آزاد شد!


پ.ن : «چه جاهل ودژمند این قوم که سنگ را بسته و سگ گشوده اند و درخت مقدس را قطع می کنند و کمر خدمت به مقدس ساز می بندند!»

پ.ن۲: گیرم که می زنید/ گیرم که می برید/ گیرم که می کشید

                                                                             با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

                                                                                                              گلسرخي

 


روانشناسی اجتماعی و آسیب شناسی جامعه

1-«روانشناسی اجتماعی» حد فاصل روانشناسی و جامعه شناسی است و به توصیف و تبیین «خود» در تعامل با «دیگران» می پردازد. از این منظر خود، زاده ی تعامل است و البته متقابلاً همین خود بر تعاملات نیز موثر واقع می شود. در واقع روانشناسی اجتماعی تلاشی است برای فهم و تبین این مطلب که افکار، احساسات یا رفتار افراد چگونه تحت تأثیر حضور واقعی، تصویری یا تلویحی دیگران قرار می گیرد (گوردون آلپورت)

از دید دکتر کاتوزیان خلق و خوی افراد معمولا به دو عامل اساسی وابسته است: روان شناسی شخصی افراد و موقعیت اجتماعی آنان، و روان‌شناسی اجتماعی‌ است که این دو عامل را به هم ربط می‌دهد. هر جامعه ای روانشناسی متعلق به خودش را دارد، چیزی که فراتر از ویژگی‌های جامعه‌شناسی صرف و روان‌شناسی فردی مخصوص به آن جامعه‌ است، یعنی عادات روانی و اجتماعی ای که رفتار افراد را شکل می دهد.

2- دکتر کاتوزیان ویژگی های اصلی جامعه ی ایران را در چارچوب روانشناسی اجتماعی، خصوصیاتی چون استبدادی بودن، کوتاه مدت بودن ، هرج‌ و مرج‌طلب بودن و نیز سیاه و سفید دیدن یا افراط و تفریط می دانند و ریشه ی این رفتارها را در حس نا امنی و غیر قابل پیش بینی بودن زندگی ایرانی و در واقع عدم امنیت(روانی و اجتماعی) می بینند.

مصطفی ملکیان هم دلایل عقب ماندگی ما ایرانیها را ذیل این بیست عنوان بر می شمارند: ۱.پيشداوري‌، 2. دگماتيسم‌ وجمود، 3. خرافه‌پرستي‌، 4. بهادادن‌ به‌ داوري‌هاي‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خود، 5. همرنگي‌ با جماعت‌، 6. تلقين‌پذيري‌، 7. القاپذيري‌، 8. تقليد، 9. تعبد، 10. شخصيت‌پرستي‌، 11. تعصب‌، 12. اعتقاد به‌ برگزيدگي‌، 13. تجربه‌ نيندوختن‌ از گذشته‌، 14. جدي‌ نگرفتن‌ زندگي‌، 15. ديدگاه‌ مبتذل نسبت‌ به‌ كار، 16. قائل‌ نبودن‌ به‌ رياضت‌، 17. از دست‌ رفتن‌ قوه‌ تميز بين‌ خوشايند و مصلحت‌، 18. زياده‌گويي‌، 19. زبان‌ پريشي‌، 20. ظاهرنگري‌:آسیب شناسی فرهنگ جامعه یا علل عقب ماندگی ایرانیان

3-سوال همیشگی: حالا این منبر رفتن برای چی بود؟ برای این بود که ما گیلک ها هم بواسطه ی تجربیات مشترک فراوان با سایر ایرانیها در بسیاری از ضعف و قوت ها و دردها شریک هستیم و باز به واسطه ی برخی تجربیات تاریخی و جغرافیای متفاوتمان، تفاوتهایی با سایر ایرانیها داریم و باید بجای افتخارکردن های متعصبانه و بی دلیل و یا تسلیم دیدگاههای منحوس و ارتجاعی و تبعیض آمیز قدرت و مرکز شدن؛ خودمان واقع بینانه به خودمان نگاه کنیم و به آسیب شناسی خلق و خو و فرهنگ خودمان بپردازیم. به جای مجیز گویی از خودمان (اخلاق مشترک ایرانی)، داشته ها و ثروت ها ونقاط قوت خود را ببینیم که به آن تکیه کنیم و نقاط ضعف خود را بفهمیم که دوباره ضربه نخوریم.

4-مثلاً به نظر من یک نقطه ی مثبت خلق و خوی گیلک ها، نترسیدن از «دیگری» و احترام به او و وحشت نداشتن از تجدد و امر غریب، بوده و هست. اما از همین زاویه هم ضربه خوردیم یعنی زیادی غریبه پرستیم و گاهی بخاطر دیگری به خود ضربه می زنیم. و یا نکته ی مثبت دیگر ما خاکی بودن، شبیه و نزدیک به طبیعتمان بودن، تحمل و مدارای بیشتر داشتن (البته فقط نسبت به دیگران!) است و نقطه ضعف دیگرمان هم عدم اتحاد و بدبینی بی دلیل نسبت به خودمان هست. درک و تعریفی هم که اغلب از خودمان داریم آلوده از درک و رفتار قدرت و مرکز است و...

اگر خواهان تغییریم، این تغییر رو باید در خودمان جستجو کنیم، تغییر در نگاه و رفتار با خودمان. ما نیاز داریم که خود را واضح تر ببینیم و دلایل ضعف ها و شکست های خودمان را پیدا کنیم فقط برای اینکه می خواهیم بهتر زندگی کنیم و اصیل تر با خود و دیگران رفتار کنیم و جهانی بهتر داشته باشیم.

پ.ن: من از دوستام دعوت می کنم به این موضوع فکر کنند و اگر می تونند این بحث رو از دیدگاه خودشون ادامه بدن (خرد جمعی)

 

درهای سال باز می شود...

درهای سال باز می شود

همچون درهای زبان

بر قلمرو ناشناخته ها


 اکتاویو پاز


جامعه ی گیلک

1-در پاسخ به پرسش «جامعه چیست؟»  یکی از جوابها این است: جامعه مجموعه ای از شبکه هاست یا در واقع شبکه های مختلف انسانی هستند که جامعه رو تشکیل می دهند. این شبکه های انسانی که بستر زندگی حقیقی اند، در همه ی سپهرهای زندگی حضور دارند و به واقع کثرت، ترکیب و وسعت اینهاست که بر هنجارهای جامعه اثر می گذاره یا اونها رو شکل می ده.

در تعریف شبکه از دو مفهوم «افراد» و «پیوند» استفاده می شه، یعنی افرادی که به واسطه ی یک یا چند نوع وابستگی به هم مرتبطند (و بنا به تعریفی، همبستگی و پیوند یعنی قدرت، و افزایش پیوند یعنی افزایش قدرت) پیوندهایی نظیر پیوندهای خانوادگی، دوستان، همکلاسی ها، همکاران، گروههای ورزشی، مذهبی، خیریه، افراد یک مسجد یا یک آموزشگاه هنری یا یک تعاونی اقتصادی و یا در دنیای مجازی کلوپ هواداران تیم ملوان و... همه ی اینها «شبکه های اجتماعی» یک جامعه رو تشکیل می دهند. یکی از مهمترین مزایای شبکه ها نسبت به سایر ساختارهای اجتماعی، ماهیت متکثر اونهاست یعنی فرد می تونه در آن واحد عضو چندین شبکه ی مختلف واقعی و مجازی باشه.

2-در عصر ما شبکه های اجتماعی یکی از مهمترین عرصه های شکل گیری «حوزه ی عمومی» اند. حوزه ی عمومی مجموعه ای از کنش ها و نهادهای فرهنگی است که کارکرد غیر فرهنگی یعنی نقش های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی نیز پیدا می کنند. این کارکردها جنبه ی عمومی و همگانی دارند که در بهترین حالت از نفوذ نیروها و نهادهای دولتی مستقل و مصون هستند. حوزه ی عمومی فضای اظهار نظر، گفت و گو و بحث و چاره جویی در مسائل همگانی است. هرکس بالقوه حق و قدرت شرکت در این فضا را داره و باز به گونه ای آرمانی و نظری، هیچ کس را امتیازی نسبت به حقوق دیگران در این فضا نیست. منطق حوزه ی عمومی، منطق «گفت و گو» است و آنچه در این حوزه مهمه عقلانیت ارتباطی است. به عقیده ی هابرماس حوزه ی عمومی، فضایی اجتماعی است که در آن مردم، آزادانه و به طور منطقی شرایط اجتماعی خود را نقد می کنند، مشکلاتشان را بر می شمارند و در جریان تصمیم گیری سیاسی تاثیر می گذارند. حوزه ی عمومی میانجی فضای خصوصی و دولت است و منادی و بیانگر منافع عمومی بوده و هرچه آزادانه تر و خردمندانه تر باشه، مناسبات اجتماعی آن جامعه، خردورزانه تر و انسانی تر خواهد بود. این حوزه یا سپهر عمومی یا گستره ی همگانی، تنها مجموعه ای از نهادها نیست، بلکه هرنوع کنش فردی را در ابراز نظرش(در خصوص امر عمومی) در میان خانواده یا دوستان، در محل کار، مدرسه، دانشکده، مسجد و...شامل می شه. یعنی از کشاورزان یک روستا که در چایخانه های سنتی دور هم می نشینند و در مورد مشکلات چای و برنج صحبت می کنند تا دوستان دانشگاهی که در کافی شاپ دانشکده در خصوص نابودی فرهنگ و زبان گیلکی یا توسعه نیافتگی و بیکاری در گیلان و آینده ی خودشون سخن می گویند یا در فضای مجازی، افرادی که در قسمت کامنتهای یک سایت یا وبلاگ، در مورد قطع درختان یا مشکلات تیم ملوان بحث می کنند، وارد حوزه ی عمومی شده اند. یکی از شاخصه های رشد یک جامعه، قدرت یا ضعف حوزه ی عمومی اون هست.

3-مشکلات اصلی جامعه ی گیلک رو شاید بشه به سه دسته ی کلی تقسیم کرد: 1)اقتصاد و معیشت یا توسعه نیافتگی اقتصادی 2)فرهنگ و زبان گیلکی 3)مسائل مربوط به محیط زیست و طبیعت سرزمین ما

تقویت جامعه ی گیلک از راه تقویت حوزه ی عمومی این جامعه حاصل می شه و حوزه ی عمومی هم با مفاهیم گفت و گو و عقلانیت و مشارکت گره خورده. ما نیاز به گسترش بسترهای تحقق این گفت و گوها و خردورزانه تر شدن اونها به قدر وسع خودمون داریم. از تاسیس و گسترش نهادهای مدنی ای چون فرهنگ سراها وانجمن های فرهنگی(نظیر پویش خرد در انجمن سینما یا خانه ی فرهنگ گیلان) گرفته تا شبکه های اجتماعی مجازی در خصوص محیط زیست، زبان و ادبیات گیلکی و سایر چیزهایی که فکر می کنیم مهمند. نباید دنبال گامهای بلند و دورازدسترس بود و همه ی مسوولیت رو به گردن دولت ها انداخت. هرکدام از ما که داخل خانواده یا جمع دوستانمون بخواهیم گیلکی بگیم و بخونیم و تمرین کنیم یا وبلاگی فردی یا گروهی دراین راه تاسیس کنیم، هرکدام از ما که بخواهیم در جمع ها ی خودمون مسائل مربوط به خودمون(گیلکان) رو هم به طور منطقی به گفت و گو بکشونیم، یک قدم در جهت تقویت حوزه ی عمومی جامعه مون برداشتیم و شاید تنها راه واقعی هم همین قدمهای کوچک باشه. شاید راه نجات ما اینه که مردم ما خودشون به مسائل مربوط به خودشون توجه کنند و «بیاندیشند» حالا اسم این اندیشیدن رو هر چه بخواهیم بگذاریم.

غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنايی ای درخت .
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زيبايی ای درخت .
وقتی که بادها
در برگهای درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گيسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغايی ای درخت.
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنياگر غمين خوش آوايی ای درخت.
در زير پای تو
اينجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی نديده است
تو روز را کجا؟
خورشيد را کجا؟
در دشت ديده غرق تماشايی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خاکيان
پيوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جايی ای درخت .
سر برکش ای رميده که همچون اميد ما
با مايی ای يگانه و تنها يی ای درخت.

                                            

    سياوش کسرايی

hayate berehneh

nemitounam chizi benvisam

معرفت و قدرت؛ معمای هویت (2)

هویت اجماعی

معمولاً از دو گونه اجماع می توان سخن گفت. نخست اجماعی که درصدد یکی کردن تفاوتهاست و هیچگونه غیری را برنمی تابد و معتقد به هویت واحد، مشترک و همگانی است. درحالیکه دومین شکل اجماع، درصدد شناسایی تفاوتها بوده و خود نتیجه توافقهای مقطعی است. سیاستی که بجای سلطه، بر گفتگو و توافق بنا گردیده است.

مشخصه دولت تفاوت گرا، این است که شیوه های خلاقانه تری از تصمیم گیری را ترویج می کند تا شیوه های قانونی- بوروکراتیکی که «وبر» به آنها می پردازد. راهکاری که شدیداً به آزادی عمل در شرایطی که تصور می شود امکان توجیه آن از رهگذر گفت و شنود وجود دارد، ارزش می نهد. همچنین، چنانچه سیاست باز و دموکراتیک تفاوت مبتنی بر اتخاذ رویکردی گفت و شنودی است، برخورد و رویارویی، جزیی از این گفت و شنود بوده و مستلزم آن است. هویت های مخالف می باید، بقدر کافی، تمایل خیرخواهانه نسبت به یکدیگر و اعتقاد به کیفیت در حال بهبود شرایط مشترک زندگی شان را، به منظور همکاری برای استقرار مصالحه ای نظری و موقتی، گسترش دهند. البته چه بسا آنچه بر سر آن به توافق می رسند و به عنوان اصول موقت همکاری می پذیرند، همچون اغلب موارد، حاصل شنیدن نظرات مخالف و مغایر یا صرفاً متفاوت با خود باشد.

درصورتیکه تکثر هویتها بخواهد حفظ گردد و مانع از سلطه هویتی خاص شود، می بایست سیاست گفتگو و اجماع مبتنی بر توافق، جایگزین اجماع کل نگر و مرکزیت گرا شده و ادامه یابد. چندگونگی، مستلزم گفت و شنود همگانی و ضد و نقیض در برابر تحمیل های جانبدارانه دولت و شرط آن خنثایی و بی طرفی دولت است. ارنست کاسیرر بر این مدعا مهر تأیید زده و پای شناخت شناسی و معرفت یابی را در میدان گفت و گو به میان می کشد:

«برای فهمیدن انسان باید حقیقتاً با وی رودررو شد و در رویارویی با وی تردید نکرد. فقط از راه مناظره و جدل می توان به طبیعت انسان معرفت پیدا کرد».

کینگل نیز معتقد است:

«گفت و گو رقابت پذیر نیست؛ زیرا هدف از آن برنده شدن نیست، بلکه تفاهم و ایجاد احساس برای دیگران است. در گفت و گو، اهمیت سخن گفتن کمتر از شنیدن است».

هنری هال و الکساندر نیکولسکی، در اهمیت گفت و گو، با تأکید براینکه علوم اجتماعی و به ویژه سیاست و منطق حاکم بر آن همواره منشأ تنازع بوده است، به ریاضی روی می آورند و از آن به عنوان «منطق مشترک» که در صورت حاکمیت بر فضای گفت و گو، بر بسیاری از مشکلات پوشش می توان گذاشت، یاد می کنند. از نگاه نیکولسکی، دقت و مبانی استراتژیک ریاضی، از این علم اندیشه ای منطقی ساخته است که با وجود انتزاعی بودن، بسیار مفید و ثمربخش است:«ریاضی به عنوان سرسلسله علوم می تواند الگویی برای منطق مشترک و دست یابی به هندسه گفت و گو تلقی شود».

فرایند اجماع و گفت و گو، فرایند دشواری می نماید. ازاینرو، نیازمند شرایطی است که به تداوم آن انجامیده و از هر گونه سلطه هویت یگانه و عامی جلوگیری نماید. از جمله این شرایط، می تواند در سطح رابطه با دیگری مطرح شود. رابطه ی انسان با دیگری، به تعامل میان هویتها  کمک می نماید: 1.انسان در مقابل دیگری، وجود او، درد و رنج او، عکس العمل نشان دهد.2.انسان از دیگری پرسش کند، با او وارد گفت و گو شود، خود را بدو بگشاید و بشناساند.3.انسان خود (یعنی منافع، دانش و باورهای خود) را در مقابل دیگری (یعنی منافع، دانش و باورهای دیگری) زیر سؤال برد. اصل اول را می توان اصل احساس، اصل دوم، اصل گفتار یا بیان و اصل سوم را اصل تعقل نامید. اصل اول اشاره به این امر دارد که انسان از لحاظ احساسی پیش ازآنکه بیندیشد و مسایل را سبک و سنگین کند، دارای همدردی نسبت به دیگران است. اصل دوم، مشخص می کند که انسان در موقعیت های معمولی و غیر اضطراری زندگی نیز تا حدی حساسیت و گاه علاقه ی خود را نسبت به وجود دیگری حفظ می کند. اصل سوم یعنی اصل تعقل نیزاین نکته را مطرح می کند که در برخورد با دیگری، انسان مرجعیت و مشروعیت خود را زیر سؤال می برد.

به گفته ی آرمسترانگ، صلح و سازش و مدارای عمومی نیازمند گفتمانی متشکل از واژگان عمومی و مشترک است. انتظار می رود که چنان واژگانی هویتهای اخلاقی را توصیف کند که جامعه می خواهد اعضایش دارای آن باشند. ازآنان خواسته می شود که چنین هویتهای اخلاقی را در جهت اهداف عمومی، به رغم دارابودن هر نوع هویت دیگر و خصوصی دارا باشند. فقط زمانیکه آدمی از جدا کردن سیطره ی عمومی از سیطره ی خصوصی سرباز زند، می توان گفت که او در رؤیای جامعه ای است که از دموکراسی صرف فراتر رفته و یا اینکه در رؤیای «انقلاب تام» است. فقط در این زمان است که آنارشیسم جذاب به نظر می رسد. فقط در این زمان است که آدمی وسوسه می شود تا واژه های تحقیر آمیز مثل«قدرت» را برای توصیف نتایج هر صلح و سازش و مدارای اجتماعی و هر عمل متعادل کننده ی سیاسی بکار برد.

از نظر پوپر، مباحث عقلانی و سودمند فقط درحالی شکل می گیرد که طرفین گفت و گو دست کم در چارچوب مشترکی از فرضیه های اساسی مشترک باشند و به ضرورت توافق برای تداوم و پیگیری چنین گفت و گوهایی ایمان داشته باشند.

دیوید هلد نیز از اساس منکر ضرورت تجانس زبان و خرد و اجتماع در جریان گفت وگو است. او در نقد دیدگاههای پسامدرن، از دریچه ی نگاهی فرا فلسفی می گوید:

«بجای پرداختن به مباحث پسانو که تأکید فراوان بر تجانس زبان، فرد و اجتماع دارند و بجای بحث در طرفداری لیبرال از اصول جهانشمول، باید از هرگونه گرایش بنیادگرا دوری کرد و گفت و گو را چونان منبع اصلی جهتگیری جهانی بکار گرفت».

چارلز تایلر، با طرح این سؤال که در جامعه ای با تنوع و تعدد فرهنگی، چگونه می توان بطور معقول به «هویتی مشترک» دست یافت؟ به بحث در این زمینه می پردازد و معتقد به سیاست «شناسایی» در قبال سیاست «تفاوت» است. از دید او واژه ی هویت به مواردی مانند فهم بشر از موجودیت خود و ویژگی های بنیادین اشاره می کند. فرض بر این است که هویت با شناسایی یا عدم شناسایی شکل می گیرد، «عدم شناسایی یا شناسایی نادرست می تواند به تنش منجر شود و سرکوب، فشار، حبس و محدودیت را به همراه آورد». بنابراین در جوامع چندفرهنگی ضروری است که فرهنگها یکدیگر را مورد شناسایی قرار دهند، به هم احترام بگذارند و قایل به «فرهنگ غالب» نباشند. هابرماس نیز سه ویژگی برای وضعیت آرمانی گفتار ترسیم می کند:

1.هر شخصی که قادربه سخن گفتن و کنش است، مجاز به شرکت در گفت و گوست.

2.الف: هرکس مجاز است هر گزاره و حکمی را مورد سؤال قرار دهد.

ب:هرکس مجاز است هر گزاره و حکمی را (که می خواهد) در گفت و گو طرح کند.

ج: هرکس مجاز است گرایشها، امیال و نیازش را بیان کند.

3. هیچ گوینده ای را نمی توان به اجبار، چه درونی چه بیرونی، از اعمال حقوق خود، تعیین شده در بندهای 1و2 بازداشت.

«بنظر هابرماس، هسته و جوهره ی اصلی عقلانیت ارتباطی، اختیاری و سبب نوعی وحدت و اجماع در گفت و گوهای دوطرفه است. اگرچه این عقل ارتباطی در فراشدهای حیات اجتماعی انسانها مضمر است ولی با اعمال دوطرفه مفاهمه موجب کنش هماهنگ می گردد. بنظر وی، آگاهی است که موجب فهم متقابل می شود. انسانها با شرکت در یک مباحثه است که از افکار هم آگاهی می یابند. مباحثات تضمین کننده مشارکت برابر و آزاد است. در جستجوی جمعی برای حقیقت، هیچ اجباری برای کسی وجود ندارد جز استدلال و بحث برتر و بهتر».

رابرت دال نیز شرایطی را برای مکانیسم وفاق جمعی بیان می دارد: توان سازگاری و تساهل بسیار برای سازش؛ رهبران قابل اعتماد که بتوانند با مزاکره، کشمکش را به نفع پیروانشان حل نمایند؛ اتفاق نظر وسیع در زمینه ی اهداف و ارزشهای اصلی، هویت ملی و قومی؛ و تعهد به راهکارهای دموکراتیک نافی ابزارهای خشن و قهری.

در مجموع، به نظر می رسد دموکراسی اجماعی با هویت های چندگانه که بر توافق و گفت و گو بنا گردیده است، راهکار مناسبی برای همه جوامع چندفرهنگی محسوب گردد تا بدین وسیله فرهنگ و هویتهای گوناگون و حتی متضاد در کنار یکدیگر زندگی صلح آمیز و رو به پیشرفتی بوجود آورند. این مساله نشان می دهد که ساخت چنین جامعه ای نیازمند به معرفت مناسب برای قدرت می باشد ویا می بایست قدرت را بر مبنای معرفتی مناسب بنا نهاد.

بنویس و هراس مدار

بنویس

بنویس و هراس مدار

از آنکه غلط می افتد

 

بنویس و

پاک کن

همچون خدا که هزاران سال است

         می نویسد و پاک می کند

و ما هنوز مانده ایم

             در انتظار پاک شدن

و بر خود می لرزیم.

"شمس لنگرودی "

معرفت و قدرت؛ معمای هویت (1)

خلاصه ی این کتاب مهدی رهبری -عضو هيأت علمي دانشگاه مازندران- رو در دو پست اینجا میارم:

(خلاصه از خود کتاب است)

تلاش برای تاسیس قدرت بر مبنای نظام معرفتی، نخستین بار توسط افلاطون به درون فلسفه سیاسی راه یافت و از آن پس قدرت برای کسب مقبولیت و مشروعیت بیشتر و پایداری بهتر، می بایست بر معرفتی خاص بنا شود. بنابراین معرفت قدرت ساز شده و برای دارندگان آن قدرت می آورد. چنین ایده ای، به اشکال مختلف در فلسفه ی سیاسی مطرح بود، ولی با ظهور نیچه وآنگاه اندیشه های پسامدرنی، به رابطه میان معرفت و قدرت نه به صورت تجویزی که به شکلی توصیفی نگریسته شد و میان آنها، رابطه همبستگی و متقابل برقرار گردید؛ به گونه ای که از این دیدگاه پیوند میان دانش/ قدرت، گفتمان حاکم در همه ی عصرها را تشکیل می دهد. این اثر نیز با اعتقاد به چنین رابطه ای، درصدد توصیف آن برآمده و آنگاه نسبت میان نظام های فکری مختلف با قدرت را در بنانهادن هویت واحد یا متکثر مورد بررسی قرار داده است.

معمای هویت

نظام های معرفتی موجود، جملگی نظام هایی حقیقی اند که ویژگی عمده ی آنها، مرکزیت، سلسله مراتب، حرمت ها و حیلت هاست. در این نظام ها، معمولاً روش هایی خاص ارائه می گردد که بر اساس آن بتوان به حقیقت و معنا دست یافت. آنها درک و فهم خویش از هستی و هرگونه تحولی را تنها فهم ممکن دانسته و با حذف و رد سایر فهم ها، سعی در حاکمیت فهم خویش دارند. تفسیر در نظام های فوق، ابزار تفهم قلمداد گشته و هر گونه فهم و تفسیری، واحد و یکه در نظر گرفته می شود. متعاقب آن هویت های یکه و بسته ای نیز شکل گرفتند که به حاشیه راندن هویت های «غیر» انجامیده اند.

سیر تحولات فکری از خرافی و اسطوره ای گرفته تا فلسفی و علمی، همگی از چنین ویژه گی هایی بر خوردار بوده اند. چنین شالوده ی فکری که هدف از آن دست یابی به معرفت راستین، مرکزیت و منشاء هر چیزی است، ریشه در سنت تفکر متافیزیکی دارد که با ظهور ثنویت یونانی و جدایی عین و ذهن پدید آمد. افلاطون در نظریه ی مثل به دنبال نظام یقینی کامل، یکه و بسته ای بود که بر اساس آن بر کثرت و ناپایداری مبناها غلبه کند و به اصولی ثابت و یقینی دست یابد. متافیزیک افلاطون ظاهراً تلاش برای دست یابی به معنای نهایی و یافتن تبیینی درباره ی معرفت راستین و موضوع آن بود، اما، در واقع برپایه ی تقاضای ثابت و وحدت شکل گرفت. متافیزیک ارسطویی نیز خارج از سنت مقتدر افلاطون گرایی نبود، بلکه این سنت به فهم خاصی از هستی و مفهوم ویژه ای از حقیقت، مرکزیت می دهد. بنیان چنین تفکری، بر فرض حضور یک معنای مرکزی و نهایی برای مفاهیم و پدیده ها قرار دارد. از آن پس، در دوران سلطه ی کلیسا نیز چنین ثنویتی در شکل شهر زمینی و شهر خدا و خیر وشر، ظهور نمود.

هایدگر ضمن توضیح چگونگی ظهور انسان، به عنوان سوژه ای خاص در دوران مدرن و با نقد سراسری متافیزیک «ذهنیت»، بنیادهای متافیزیکی خردباوری مدرن را آشکار می سازد. از نظر وی، متافیزیکی اندیشیدن، سرآغاز انحراف در تفکر بوده است. او نشان می دهد که چگونه در روزگار مدرن، با تبدیل شدن انسان به سوژه ای خاص، جهان به تصویر مبدل می شود. انسان عصر جدید، خود را چون سوژه ای مستقل یافت که به طبیعت چونان ماده ای خام و منبع ذخیره شکل می دهد و آن را در اختیار می گیرد. درعین حال نمی توان سوژه ای را که ابژه نباشد فرض نمود. انسان خود نیز تبدیل به ابژه می شود. برای حاکمیت، انسان به مواد خام و به موضوع انضباط، سلطه و تفوق تبدیل می شود. در عصر مدرن، با تفکیک میان عین و ذهن یا ابژه و سوژه و امکان شناخت و فهم هستی و هرگونه متنی، زمینه های یگانگی هویتی فراهم می آید.

از سوی دیگر، قدرت نیز به طور طبیعی و در ارتباطی تنگاتنگ با معرفتی خاص، میل به وحدت، کلیت و سلطه داشته است. نمی توان انتظار مهار قدرت توسط خودش را داشت؛ بلکه چنین امری توسط عناصر بیرونی صورت می پذیرد. در حالیکه شرایط بیرونی قدرت نیز به گونه ای بوده که آن را به سوی سلطه کشانیده است. معرفت و قدرت در هر عصری، تشکیل دهنده ی هویتی خاص بوده اند که ویژگی عمده ی آن میل به مرکزیت، وحدت، غیریت سازی، سلسله مراتب و سلطه بوده است. چنین هویتی، در تعامل میان معرفت و قدرت به وجود آمد.

این گفتمان ها که در تمامی دوره ها بر اساس رابطه میان معرفت و قدرت، و یا نظام های فکری و معرفتی، که وظیفه ی باز تولید و دفاع از حقیقتی خاص را برعهده دارند، با قدرت بنا گردیده اند، همگی مبتنی بر رابطه ای سلطه گرانه بوده که مانع شکل گیری هویت های چند گانه می گردند. حتی نظریات منتقدی چون ابطال پذیری، عقلانیت تفاهمی و ساختارشکنی نیز با وجود همه ی تلاشی که به منظور بنیان نهادن کثرت گرایی به عمل آورده اند، به خاطر مشکلات نظری، عملاً توفیق چندانی در این زمینه نداشته اند. نویسنده درصدد ارائه ی رهیافتی تحت عنوان «هرمنوتیک فلسفی»است که دارای سازگاری معرفتی بیشتری با تکثر هویتی بوده و می تواند در پایه گذاری نظری آن به کار گرفته شود.

هویت و تکثر

جامعه ی متکثر که به صورت غیر قابل تقلیلی، کثرت گرا و چند مرکزی است، با هستی شناسی هرمنوتیکی، همچون فلسفه ی چندگانگی تقلیل ناپذیر چشم اندازها و آواها، بستگی پیدا می کند. مرکزیت زدایی از معنا و تفسیر و همچنین آموزه ی تفسیری معطوف به گفتگو، خاستگاه معرفتی برای جامعه ی باز فراهم می نماید. گادامر با پیش گرفتن برداشتی هایدگری از زبان، علاوه براین که راهی برای گذشت از نسبی گرایی ذهنی گرا جستجو می کند، امکاناتی را نیز برای پیوند هرمنوتیک دیالکتیکی خود با عقلانیت معطوف به گفتگو و مفاهمه فراهم می سازد.

از اینرو جامعه ی باز با هویت های چندگانه، دربرابر دیدگاه فلسفی «تقلیل گرایانه ای» قرار می گیرد که می توان زمینه های آن را در متافیزیک کلاسیک و خردباوری مدرن مشاهده نمود. دیدگاه تقلیل گرا در تمامی اشکال خود- چه در قالب نظام سازی های انتزاعی تفکر سنتی و چه یکتاانگاری علم مدرن- متضمن نوعی توتالیتاریسم معرفتی است و از اینجا با فرهنگ متصلب و هویت بسته نسبتی پیدا می کند. تقلیل گرایی، به منزله ی ایمان به اصلی مرکزی، یکه و نهایی و باور به ایده ی «دانش مطلق» است؛ دانشی که قادر است با توسل به تقلیل، تکثر «دیدگاهها» و چندگانگی هویت ها را به وحدتی فروکاهد و به یک کل تبدیل کند. این در واقع همان چیزی است که از سوی متفکران هرمنوتیک کلاسیک دنبال شده، ولی مخالفت هرمنوتیک فلسفی را برانگیخته است.

به منظور بنا نهادن جامعه متکثر با هویت های چندگانه و مستقل، نیازمند توجیه معرفتی می باشیم. معرفتی که در پیوند با قدرت، مانع سلطه هویتی خاص شده و زمینه را برای ورود حاشیه ها به متن فراهم می آورد. از این دیدگاه، هر هویتی فقط در ارتباط با دیگری و در تعامل با آن است که می تواند به حیات توأم با تکامل خود ادامه دهد و بر خلاف گذشته تداوم آن در نفی دیگری نخواهد بود. همچنین، هر هویتی فقط یکی از وجوه هستی قلمداد می گردد که تنها می تواند بخشی از حقیقت باشد. دراینصورت، می توان شاهد ظهور هویت های متکثری بود که برداشت سنتی و مدرن در خصوص متن و حاشیه را به پرسش می خواند.

 

تنها بنأیی گیلانˇویرانا...

1-یازده آذر سالگرد شهادت میرزاست. میرزا همیشه زنده است؛ چون برای ما گیلکها سمبل زندگی است؛ چون زندگی، آزادی و برابری است.

2-دیروز سه شنبه که داشتم برمی گشتم گیلان، کنارم تو اتوبوس خانمی نشستند که داستان زندگیش تکراریه اما نباید تکراری بودن این آدمها باعث عادی شدن این وضعیت بشه. وضعیتش این بود: دو تا دستهاش از کف دست بی حس شده بودند یعنی تقریباْ فلج. دست راستش بدتر بود و عمل کرده بود. دکتر بهش گفت که بخاطر کار سنگین کشاورزی دستاش رو ازدست داده و دیگه نه می تونه کار کشاورزی کنه و نه حتی کارهای خونه رو انجام بده. پرسیدم بیمه هستین؟ گفت نه، برنج امسالش رو فروخت و با اون پول عمل رو داد. گفت با همین دستها تو بیجارها کار کرده و خرج سه تا دانشجوی دانشگاه آزادش رو داده. پرسیدم الان بچه هاش پیشش هستند که کمکش کنند؟ گفت نه یک پسرش قم کار می کنه و اون یکی جنوب، دخترش هم تهرانه...دلم می خواست دستهای پیر وبی حسش رو ببوسم.

3-بعضی چیزهای کلاس نقد دموکراسی یادم رفت! اما بعضی چیزهاش یادم نمی ره: حیات برهنه، پلیس، خشونت، مرز، حاکمیت و...آخر آخر کلاس با سوفیا (دختری که اونجا باهاش آشنا شدم) رفتیم از فرهاد پور پرسیدیم آلتر ناتیو این ساختار و فرمی که نقد کردید چیه؟ فرهاد پور گفت که مهم نقد کردنه، باید نقد کرد و نقد سازنده و غیر سازنده نداریم. بعد گفت که خودش هم هنوز نمی دونه آلتر ناتیوش چیه.

کلاس لیبرالیسم هم به مارکسیسم آنالتیک (فضای انگلوامریکن) رسیدیم.

4-...

پرداخت انتقادی فرهاد پور به مفهوم دموکراسی

از مراد فرهاد پور و کلاً مرادها خوشم نمی یاد اما به کلاسش نیاز داشتم و شرکت کردم. این ترم دو تا کلاس آزاد (بی ربط به رشته ی تحصیلیم) میرم. یکی درباب نظریه ی عدالت جان رالز (یکی از مهمترین و متفاوت ترین مدافعان لیبرال دموکراسی) و دیگری در نقد همین دموکراسی لیبرال (مراد فرهاد پور).

فرهاد پور جلسه ی اول می خواست جهت گیری کلی رو مطرح کنه. فکر کنم لب سخنش این بود که دنبال یکسری گذرها بود: گذر از معرفت به حقیقت، گذر از محتوا به فرم، و گذر از آنچه گفته شده به جایگاهی که گفته شده، گذر از دموکراسی به مثابه شکل حکومت، ابزار قدرت و معرفت، به دموکراسی به مثابه سیاست یا سیاست مردمی و حقیقت.

او سخنش رو با «چه کارهایی نخواهم کرد» آغاز نمود و این چیزها رو رد کرد: معرفت، استاد، سیستم...

بیشتر بحث او حول تقابل و تضادها و تفاوتها وگسستها و شکافها بود. و مراد خودش رو هم در لابلای همین ها جستجو می کرد. او در تبیین تقابل معرفت و حقیقت و توضیح اینکه چرا از معرفت فاصله می گیره گفت که بقول والتر بنیامین رابطه ی بین حقیقت و پدیده ها شبیه رابطه ی ستارگان فلکی و منظومه هاست. حقیقت در تفاوت و فاصله ی این نقاط نهفته است. حقیقت، رجوع به مجموعه ی ایده ها، فاکت ها، رخدادهای تاریخی و چیدن آنها در کنار هم و پیکربندی از ایده های مختلف است. حقیقت، سیستم نیست، تلمبار مفاهیم نیست برعکس ِ معرفت. تفکیکی که در معرفت است (فلسفه، منطق، جامعه شناسی و...) مبنای دپارتمانها و سیستم آموزشی بورژوایی است. در معرفت شما به جایی می رسید که طرف می گه من استادم یا در منطق دو در دو می شه چهار تمام. اما در عرصه ی حقیقت یک دیگری ای است که هر کاری بکنید می تونه بگه «چرا؟» حقیقت همیشه باز هست مثل معرفت نیست که بشه انبارش کرد جایی جمعش کرد و چون نامتناهی است همیشه جای کنش و واکنش داره. معرفت با قدرت پیوند خورده. در معرفت و استاد و این چیزها، شبیه نهادهای قدرت، سلسله مراتب داریم و اونچه که این وسط گم می شه «روح انتقادی» است که اساس تجربه ی مدرن است. مبنا چیزی نیست جز خود نقد و توانایی نقد کردن. حتی از نگاه کانتی مدرنیته چیزی نیست جز توانایی نقد کردن از هر چیزی.

بعد گفت که نمی خواد پشت دانشمند عینی گرای بی طرف پنهان بشه و چیزی رو توصیف کنه و به عنوان حقیقت به ما تحمیل کنه. گفت دنبال معرفت عینی نیستم و خودم رو به عنوان دانشمندی که می خواد بطور عینی واقعیات رو بیان کنه نمی بینم. تفکر با این موضع بی طرفانه آغاز نمی شه بلکه تفکر همیشه از موقعیتی که شما درش هستید آغاز میشه. یک «دیدگاه» فقط «دید» نیست بلکه «گاه» هم هست. شما از گاه و جایی که قرار گرفتید نگاه می کنید و نگاهتون بی غرضانه نیست. جایی که قضاوت و طرف میاد وسط؛ سیاست هم میاد وسط. او از نزدیکی سیاست با حقیقت گفت در تقابل با عرصه ی معرفت که ظاهر بی طرفانه و غیر سیاسی به خودش می گیره و می خواد خودش رو عینی معرفی کنه، ولی در واقع چیزی نیست جز بدنه ی قدرت و ایدئولوژی رسمی.

بعد گفت ما اینجا با سه مفهوم اساسی باید بازی کنیم: دموکراسی، لیبرالیزم و قدرت (که البته حاکمیت رو هم شامل می شه، چه مفهوم فوکویی قدرت چه مفهوم اشمیتی)

اما اصل ماجرا در همین شروع بحث آقای فرهاد پور بود که بیشتر سوالات و انتقادات بچه ها از او در آخرکلاس مربوط به همین شروع بود. گفت نقطه ی شروع بحث من نقدی است یا در واقع مناظره ایست میان 2 یا در واقع 3 نفر:بدیو، آلبرتو توسکانو و ژیژک. فرهاد پور پس از معرفی بدیو و دوران شهرت او(پس ازدوره ی هژمونی نئولیبرالیسم و رشد افسارگسیخته ی سرمایه داری و باور پایان تاریخ و ایدئولوژی وچاره ناپذیری دموکراسی لیبرال و عقب نشینی چپ و تفکر انتقادی که شکل فرهنگیش ظهور انواع پست مدرنیسم و تمرکز بر فرهنگ و سیاست زدایی از همه چیز بود) جمله ی مهم بدیو که در نقد بنیانی وضع موجود گفته رو بیان می کنه:

«امروزه دشمن نامش امپراطوری یا سرمایه نیست، امروزه دشمن نامش دموکراسی است»

توسکانو که خودش هم چپ بود این حرف بدیو رو اینگونه نقد می کنه: «این اصل دموکراسی نیست که مانع رهایی سوژه ها شده بلکه این اعتقاد ِ عمیقاً ریشه دوانده است که هیچ آلترناتیوی برای حاکمیت ِ سود در کار نیست» یعنی اینکه سوژه ها هیچ آلترناتیوی جز اقتصاد سرمایه داری، برای خودشون تصور نکنند و امیدی به سیاست رهایی بخش بوجود نیاد.

فرهادپور نقل قول هایی از ژیژک (در تبیین سخن بدیو) بیان می کنه و میگه وقتی ما دموکراسی رو شکل و چارچوب مبارزه[با سرمایه داری] در نظر می گیریم، امکان مبارزه با سرمایه داری رو از دست می دیم. دراین سیستم از تغییر صحبت می کنند که همه چیز رو تغییر بدیم تا اصل قضیه یعنی فرم تغیر نکنه. انواع تغییرات جستجو می شه اما منطق سرمایه این تغییر رو درونی می کنه و به موتور رشد خودش بدل می کنه. هر تغییری هرچقدر هم که رادیکال باشه به جزئی از منطق سرمایه بدل می شه.

اما دشمن نامیدن دموکراسی (که شما رو در کنار القاعده و بن لادن قرار می ده) گذر از حوزه ی معرفت به حقیقت و گذر از محتوا به فرم است. در واقع از اون ساختار بیرون رفتید و ساختار آشکار می شه. تا زمانیکه در اون ساختار هستید اون تغییر بنیانی حتی به ذهن هم نمیاد.

در بحث محتوا و فرم اصل اینه که شما بتونید حضور یک کل رو تشخیص بدید وقتی صحبت از حکومت می کنیم مهم این حکومت با این محتوای خاص نیست بلکه نفس حکومت  وحکومت داشتن است، همینطور قدرت و قوانین و زبان. از کجا می تونیم از انبوه محتوای غلیظ بکنیم و بیایم بیرون و ساختار رو ببینیم؟ در تضادها، شکافها و گسستهای محتوایی.

او از لیبرال دموکراسی آمریکا و سیاست انگلستان و جنگ عراق و افغانستان و سخنان چامسکی صحبت می کنه و بعد میگه در نزد بدیو تا زمانیکه ما در این فرم حرکت می کنیم نمی تونیم به فرا رفتن از مرزهای جامعه ی بورژوایی فکر کنیم. بازی فرم و محتوا یا درون و بیرون بودن و فکر کردن به نفس حکومت رو شاید از چند طریق بشه روشن کرد، یکی تمایزی است که لاکان بین سوژه ی امر گفته شده و سوژه ی گفتن قائل می شه. مساله این نیست که چه کسی میگه بلکه جایگاهی که یک حرف زده می شه مهمه. این جایگاه است که ما رو به مفهوم ساختار می رسونه که من با یک دیگری طرف می شم و پیامی رو به دیگری می دم. شما وقتی در سطح معرفتی هستید در یک فضای دو بعدی هستید که می تونید هزاران خط بکشید، اما وقتی یک نقطه بیرون این صفحه مطرح بشه، شما یک بعد دیگری پیدا می کنید. این نقطه ی بیرون «دیگری» است. رابطه ی اینکه شما در کجا هستید و آیا در درون هستید یانه تعیین کننده ی پیامی است که می فرستید. بدیو با انگشت گذاشتن بر دموکراسی با نام واقعی دشمن خودش رو بیرون از اون ساختار میگذاره این بیرون گذاشتن می تونه او رو در کنار طالبان و القاعده قرار بده، اما آیا می شه هر دو رو یکی دونست؟ جایگاه گفتار القاعده جایگاه قدرت است. القاعده نه فقط سنتی و مدرن نیست بلکه پست مدرن است. اینترنت، عدم تمرکز نیروهاش، ارتش غیر کلاسیک و... . گفتار القاعده نسبت به قدرت، درونی است. فرهاد پور مثال آشنایی می زنه از کسانیکه داد از عدالت می زنند و مدیریت جهان وساختار سازمان ملل رو زیر سوال می برند اما همه ی اینها از موضع دولتی است که خودش عضو سازمان ملل است، این یعنی ریاکاری و از دید غربی ها دلقک مآبی. این یعنی شما نباید به محتوای بحث نگاه کنید بلکه نگاه کنید که از کجا گفته می شه . او در ادامه ی بحث فرم و محتوا  مثال ژیژک از تشابه دو موقعیت کارآگاه و روانکاو رو میاره که مهمه اما اگر اون رو هم بگم خیلی طولانی تر می شه.

خلاصه اینکه فرهاد پور می خواد از قبل این گذرها دموکراسی رو وصل نکنه به قدرت بلکه اون رو مازادی در دل خود سیاست مردمی جستجو کنه.  میگه باید از یکجور درک فرهنگی و آکادمیک از دموکراسی فاصله گرفت. سوژه ی مدرن در همه جای دنیا از یک تنش و گسست شروع میشه. یک کلیتی متفاوت از عقاید و آداب تو، تو رو از عقاید و آدابت می کنه. سوژه شدن تو به اینها وابسته نیست همینطور به رنگ چشم و مرد و زن بودنت، اینکه تو از این محتواها بکنی و برسی به یک افق کلی (به سوژه شدن) خود این کندن یک تنش است. دموکراسی در مقام سیاست مستلزم کندن و زخم خوردن است رگه ی حقیقت از همه چیز رد می شه، از دل من هم رد می شه، ریشه های من رو هم می کنه و این مستلزم بی ریشه شدنه این کنده شدن با درد همراه است و چیزی نیست که گلخانه ای بشه پرورشش داد( در پاسخ کسانیکه می گویند مردم باید تربیت شوند و آرام...) یک تجربه ی کوتاه سیاسی شدن مردم اونها رو 50 سال جلو می بره. گرچه حکومت یک نیروی بیرون قدرت و مازاد داره؛ همین نیروی مازاد است که مردم رو ایجاد می کنه. مردم به سوژه شدن خودشون پی می برند وقتی ما باهم هستیم نیروی مازادی می شیم که می تونیم شرایط موجود رو رد کنیم. شکل دموکراسی لیبرال،انتخابات 4سال یکبار شکلی از اخته کردن و سیاست زدایی کردن مردمه؛ می خواد مردم رو بیرون برونه به سمت موسیقی عامه و شکل ظاهر جوانان یعنی همون مازادی که به اینسو رونده می شه، مردم فقط دو عرصه دارند: عرصه ی عمومی (بزن بزن و سود و گلیم خود رو بیرون کشیدن) و عرصه ی خصوصی که مازاد انرژی درش تبلور پیدا می کنه. اینجور استناد به دموکراسی که یک اقلیت رو مساوی با کل می گیرند یک نوع سیاست زدایی و در کل ضد دموکراسی است. دموکراسی نمی شه به عنوان شکل حکومتی و امر غیر سیاسی منتهی بشه. فرهادپور می خواد دال دموکراسی رو در کنار دال سیاست قرار بده.

مسلماً آخر کلاس بیشتر سوالها در مورد این بود که الان چه وقت و جای انتقاد از دموکراسی است (که بقول مراد فرهادپور دشمن ِ دشمن ماست!) او هم جوابهایی داد که بخشیش رو بالا ذکر کردم.

 

شکوه آزادی با کیست؟

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش، از ابتذال شکننده تر بود

هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

                 از آزادی آدمی

                                 افزون باشد....

 

شاملو

زبانِ باز

"هر صورتی از تاریخ و فرهنگ بر زبان ویژه ای و امکانات زبانی ویژه ای تکیه دارد...هر زبان بستری است برای یک فرهنگ، یعنی برداری است برای جهانی از معنا و ارزش و رفتارهای حامل ارزش و معنا. هر فرهنگ در فضای یک باهمستان (community) انسانی پرورش یافته و همچون زیست-جهان انسانی، به ویژه از راه بردار زبان، به نسلهای پیاپی فراداده می شود. این "میراث فرهنگی" مهر تجربه های تاریخی یک قوم یا یک ملت را بر خود دارد و رنگ خود را بر واژگان زبان خود و بارهای ارزشی-معنایی آن می زند. بدینسان زبان و فرهنگ در حال میانکنش  interaction)) دایمی با هم اند. شرایط تاریخی-فرهنگی نه تنها در دگرگشت واژگانی که در دگرگشت های آوایی و دستوری زبان ها، و میزان آن دگرگشت ها، نیز اثرگذارند. نابودی برخی زبان ها و پدیدار شدن زبان های تازه از دل زبان های کهن، و نیز جای سپردن زبانی به زبانی دیگر بر اثر چیرگی قدرت نظامی یا فرادستی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، در تاریخ بشر چندان نمونه های فراوان دارد که نیازی به یاد آوری نیست. در جهان مدرن رابطه ی چیرگی و قدرت زبانی بیش از هر زمان دیگر در تاریخ بشر پدیدار است."

کتاب" زبان باز" داریوش آشوری (نشر مرکز)، پژوهشی است درباره ی زبان و مدرنیت. کتاب کوچکی هست (به لحاظ تعداد صفحات) که فکر کنم خوندنش برای کسانی که به هر دلیل به این دو پدیده فکر می کنند جالب باشه. بخشهایی ازدیباچه و مقدمه وفصل اول این کتاب رو اینجا مینویسم:

"طرح مشکل زبانی ما در برخورد با جهان مدرن و خواسته های زبانی آن، دو وجه از اندیشیدن و پژوهیدن را می طلبد: یکی، اندیشیدن و پژوهیدن درباره ی رابطه ی جهان مدرن با زبانهای قلمرو خود، یا چند-و-چون زبانی مدرنیت، از سویی، و دیگر، وضع زبان ما در جایگاه زبانی "جهان سومی"، در رویارویی با چالش مدرنیت و ضرورت های زبانی آن و کوششهای آن برای پاسخ گویی به چنین برخوردی.

رابطه ای ناگزیر و بسیار اساسی میان توسعه ی اندیشه ی علمی و فلسفی، همچنین تکنولوژیک و اقتصادی و سیاسی، در کلّ، همه ی زمینه های زندگانی مدرن، با توسعه ی زبان وجود دارد.

از دل درنگ در رابطه ی زبان و مدرنیت و درنگ در رفتار انسان اندیشگر مدرن با زبان، یعنی در اختیار گرفتن زبان و شکل دادن به آن...می توان فرق های بنیادی ذهنیت مدرن و پیشامدرن و همچنین جهان های "توسعه یافته" و "توسعه نیافته" را فهمید. در این پژوهش ترم "اقتصاد زبانی" را بکار برده ام و داد-و-ستد زبانی را با داد و ستد اقتصادی قیاس کرده ام. با نگاه انداختن از چنین چشم اندازی می توان "اختلاف سطح زندگی" زبانی در این دو ساحت را فهمید. تنها با فهم این نکته است که می توانیم به سطح فروپایه ی زندگی زبانی خود، و از این راه، به آشفتگی ذهنی و زبانی مان  آگاه شویم.

در جهان مدرن است که بشر به ساحت خودآگاهیِ اجتماعی و تاریخی، و نیز زبانی، پا نهاده است. زبان در جامعه های بسته، همچون همه ی وجه های زندگی در آنها، وابسته به عادت ها و سنت ها ست.

به یک معنای کلی، همه ی زبان ها بازند، یعنی امکان جذب واژه ها، و تا حدودی شکل های دستوری و آوایی دیگر را نیز دارند. چنان که برخی آن را خصلت "اسفنجی" زبان نامیده اند (Walter,p.497) . در گذشته آنچه زبان ها را در قالب واژگانی کم دامنه نگاه می داشته فروبستگی یا محدودیت افق فرهنگ بوده است.

مدرنیت افق فرهنگی و زبانی، هر دو را می گشاید...فرق اساسی زبان های باز و زبان های بسته را می توان در این فرمول خلاصه کرد که زبان های بسته کم و بیش در چارچوب محدودیت های طبیعی و تاریخی خود، در زیست نا خودآگاه خود، در ترس از دگرگونی، فرومانده اند، حال آنکه زبان های باز با برداشتن مرزهای محدودیت های طبیعی و فرهنگی و تاریخی خود، با نگرش انقلابی تازه ای، با یاری علوم و تکنولوژی زبانی راه توسعه ی بی نهایت خود را گشوده اند..."

فصلهای بعدی کتاب به نگره و برخورد مدرن به زبان می پردازه و بخش دوم کتاب رویارویی_ زبان فارسی رو با مدرنیت بررسی می کنه.

-گفت‌وگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری  درباره ی زبان و مدرنیت:

http://ashouri.malakut.org/2009/01/post_60.html#more

قم، کردستان و گوشه ی دیلمان

1-دیرو انقلابˇکتاب فروشیئنه واموته دبؤم (کتاب موجی)، گیله وایه بیدئم. لیلا پورکریمی گب مرء یاد بومأ . هم جنگلˇمرامنامه و هم نوروزبلˇ وأسی هیتم. هوتو کی مجله′ واگودم، صفحه ی 6 بومأ:

"...در خبرها آمده بود که 21 هکتار از همین زمین ها[دامپروری سپیدرود] به پروژه عمرانی حوزه ی علمیه گیلان تعلق گرفته است. نماینده محترم ولی فقیه در گیلان اخیراً در جمع خبر نگاران رسانه ها فرمودند قرار است ساختمان های این پروژه با زیربنای 40000 متر مربع با ظرفیت پذیرش اولیه 1600 طلبه ظرف دو سال ساخته شود که زیر نظر 50 استاد که از قم خواهند آمد تحصیل می کنند. این حوزه علاوه بر پذیرش طلاب گیلانی و ایرانی، پذیرای طلابی از سرزمین های مسلمان قفقاز و آسیای میانه نظیر گرجستان، داغستان، چچنستان، قرقیزستان و...خواهد بود که حداقل 80 میلیارد تومان اعتبار برای ساخت آن نیاز است..."

آستؤنه هم دانشگاه آزادˇ روبرو چاکأدرن.

2-امی اوستاد بؤتبو سابق کردستان یته خانواده شناختی کی ماهی5000تومنˇهمرأ زندگی گودن. مو بؤتم: «اگه سابق فقط کردستان بؤ الان خیلی جا کردستان بؤدره»

می مأر(مادر) روستا معلم ایستن؛ کلاس اول. تا پارسال اوشونˇمدرسه گازکشی نوبؤبو. حتی کلاس، در نداشتی. کوچتای زاکؤن همشک سرما خوردرء بون. یته شاگرد سو روز مدرسه نومأ بؤ؛ کفش نداشتی. یته شاگرد برفˇمئن یه لا نازوک پیرئنˇهمرأ امای و زأک سرما جی پرکسی(می لرزید). مدرسه خدمکارˇ زأک کی شاگرد اول بوء "فقر"ˇجی ترک تحصیل بؤده بو کی کار بوکونی...

می مأر اگر خاستی روستائیونˇبدبختیه بنویسی یته قطور کتاب بنأبو.

3-ای روزؤن چند جا پوررضا جی مطلب بوخؤندم، مرء یاد بومأ ترم پیش صواینˇسر(صوبˇسر)، خوء و بیداری مئن یته ملایم ملودی ایشتؤسم، حدس زئم گیلکی ببی. وختی ویرسأم، حالˇمئن بیدئم یته لاکو خو لپ تاپˇهمرأ خو پایؤن نامه آماده کأدره و موسیقی هم گوش دئنه؛ پور رضا، گوشه ی دیلمانی. او، لاکو افتاده و نازنین آدمونˇمورسؤن بوء یعنی آدم دوست داشتی اونه همرأ گب بزنی. واورسئم (البته فارسی جی گب بیزئیم موبه گیلکی واگردنم):«کورارشی ایستی؟» بوته:«کردستان». واورسئم:« دؤنی ای آهنگˇنؤم چیسه؟» بوته:« قشنگه نه؟ نه اصلاً نودؤنم چی زوؤنی ایسته اما خیلی دوست داشتنه» مرء واورسه:« اهل موسیقی ایستی نه؟» بوتم:«اها، ایسکلی می سر درشنه» بوته:« ای خؤننده ایسمه دؤنی؟» بوتم:« ای آواز گیلکیه، اونˇ خؤننده هم پوررضا ایسته».

«مقصر کشاورز است، کشاورزها ارزونتر بفروشند!»

پریروز، قبل از کلاس دوستم که بچه ی شمال بود بهم چای تعارف کرد. گفتم: «ممنونم ولی اگه چای خارجی باشه نمی خورم... تمام سوپرمارکت های این محله ی تهران رو گشتم اما همشون چای خارجی داشتند، وقتی از یک سوپری پرسیدم چرا چای ایرانی نمیارید، گفت چون نمی خرند». دوستم (دانشجوی ارشد تاریخ و ایسکلی سیاسی بود) کلی بد و بیراه به دولت واردات گفت واینکه همه ی ملتها و دولتها آرزوشون خودکفایی هست، اما اینجا دولتها، بجای کمک به بهبود کیفیت وفروش وحتی صادرات محصول داخلی، خودشون شکر جنوب و چای و برنج شمال و... رو نابود می کنند و خود دولت کمر اقتصاد و کشاورز و تولید کننده رو میشکنه. بعد یکی از بچه ها که گویی طرفدار دولت واردات بود فرمود: «خوب شمالیها برنجشون رو باید ارزونتر بفروشند... بهترین برنج که طارم هست[!] رو در جنوب باید حدود4000می خریدیم اما برنج خارجی رو کمتراز2000». به نظر ایشون مقصر کشاورزها هستند نه دولت و در واقع دولت داره به مردم کمک می کنه که بخاطر سوء استفاده ی کشاورزان طماع ضرر نکنند. من یکی که دیگه نای حرف زدن نداشتم اما دوستم که حوصله ی بحث کردن داشت تا زمانی که داشتم می رفتم کلاس هنوز با ایشون بحث می کردند! بخاطر حرف اون دختر مجبور شدم به این چیزها فکر کنم؛

اینکه چه تعداد از ایرانیها چنین تفکری دارند؟ چون مشابه این رو هم در در بی بی سی شنیده و هم امثال اینجا  http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=66052 خونده بودم.

تو این وضعیت، کشاورزی که هممون می دونیم بیشترین رنج و کمترین بهره رو میبره، 40 سالش نشده گرد پیری رو صورتش میشینه؛  باید هم زیر فشار سیاستهای دولتش له بشه و هم از ملتش فحش بخوره!!! کی باید از این کشاورز دفاع کنه؟ کی باید اون ملت فحش دهنده (و گرسنه) رو حالی کنه که اون کشاورز روستایی چی می کشه؟

مردم عامی (وحتی غیر عامی) می خوان شکمشون سیر بشه. کشاورز نمی تونه ، نمی رسه محصولش روکمتر از 2000  بفروشه، مردم هم نمی رسند که برنج رو 2000 یا بیشتر بخرند. این وسط به کی باید فحش داد؟ واز اون مهمتر راه حل واقعی چیه؟

ما شمالیها متحد نیستیم، نه قدرتی داریم که دولت از آگاهی و اعتراض مردممون نگران باشه و هر غ..یا اشتباهی رو مرتکب نشه و نه قدرتی که افکار عمومی این مملکت رو از وضعیت واقعی این منطقه آگاه کنیم. صدای هر مردمی، روشنفکراش هستند...مردم شمال انگارصدایی ندارند!

کمبود و پارادوکس

1-یکی (اریک فروم) می گفت آدمها رو باید از "بودن" هاشون شناخت نه از "داشتن " هاشون. بعد یکی دیگه فکر کنم تحت تاثیر این حرف و کتاب فروم گفت آدمها به اندازه ی "کم بود" هاشون هستند نه داشته هاشون.

آدمها دنبال نیازهاشون می رن. کم بودهای فردی یا وجودی آدم رو به سمت اگزیستانسیالیسم می کشونه (اونهایی که جامعه رو گله می دونند و دیگری رو جهنم من) و تنهایی. در تنهایی به خوبی می فهمی که "من" تنها در مواجهه با "دیگری" هست که بروز پیدا می کنه وبعد در نگاه به دیگری و ارتباط با دیگران به کمبودهای اجتماع می رسی و "نظریات انتقادی" و دیوانه تر هایی مثل دریدا و فوکو...

2-کمبود و ظرفیت به هم ربط دارند.هرچقدر ظرفیت آدم بیشتر میشه کمبودهاش هم بیشتر میشه. ظرفیت داشتن نه به معنی فروتنی خاش والیسانه! بلکه شناخت صادقانه ی محدودیت ها و امکاناتت یا ضعف و قدرتت هست. واینکه بدونی کی نیستی (مثلاً بدونی مدرک و خونده هات و دوربریات و سایر دک و پوزهات نیستی).

آدمهای باظرفیت، تحمل بیشتر و تناقض کمتر در رفتارشون دارند حتی در جامعه ای پر از تناقض.

3-مواجهه ی با تناقض دلیل و انگیزه ی اکثر فکر کردن هاست. چون آدم نمی تونه زندگی در پارادوکس رو ادامه بده و هرچقدر پارادوکس ها بیشتر و شدیدتر باشه، بیشتر مجبور میشه مکث و شک و فکر کنه...اگه این درست باشه پس در جامعه ی پر تناقض ما، ما باید متفکرترین انسانها می شدیم...اما نیستیم. نه بخاطر اینکه تناقض نداریم یا کم داریم؛ بلکه به برکت آموزه ها و تربیت و ..."توجیه گر"مون،  می تونیم با آرامش در این لجنزار مغلطه ادامه بدیم.

مرامنامه ی نهضت جنگل

چیزی است که کمتر به آن پرداخته شده. خواهش می کنم وقتی می خونید زمانه ی آن را هم تصور کنید.

مرامنامه جمهوری گیلان

(به روایت ابراهیم فخرائی)

آسایش عمومی ونجات طبقات زحمتکش ممکن نیست مگر به تحصیل آزادی حقیقی و تساوی  افراد انسانی بدون فرق نژاد و مذهب در اصول زندگانی و حاکمیت اکثریت بواسطه ی منتخبین ملت-پیشرفت این مقاصد را فرقه "اجتماعیون" بموارد ذیل تعقیب مینمایند.

ماده اول

1-حکومت عامه و قواء عالیه در دست نمایندگان ملت جمع خواهد شد.

2-قواء مجریه در مقابل منتخبین مسؤول بوده و تعیین آنها از مختصات نمایندگان متناوب ملت می باشد.

3-کلیه افراد بدون فرق" نژاد" و"مذهب" از حقوق مدنیه بطور "مساوی" بهره مند خواهند بود.

4-آزادی تامه افراد انسان در استفاده از قواء طبیعی خود.

5-الغاء کلیه شئون و امتیازات.

ماده دوم-حقوق مدنیه

6-مصونیت شخص و مسکن از هر نوع  تعرض و حریت اقامت و مسافرت.

7-آزادی فکر، عقیده، اجتماعات، مطبوعات، کار، کلام(بیان).

8-هریک از افراد ملت که بسن شصت سالگی برسد از طرف حکومت حقوق تقاعد خواهد گرفت و در مقابل آن ترویج ادبیات و اصلاح اخلاق جماعت را عهده دار خواهد بود.

9-تساوی زن و مرد در حقوق مدنی و اجتماعی.

ماده سوم-انتخابات

10-انتخابات باید عمومی و متناسب و مساوی و مستقیم باشد.

11-هر یک از افراد 18 ساله حق انتخاب کردن و 24 ساله حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را دارا هستند.

ماده چهارم-اقتصاد

12-منابع ثروت از قبیل خالصجات، رودخانه ها، مراتع جنگلها، دریاها، معادن، طرق و شوارع و کارخانجات جزء علاقه عمومی است.

13-مالکیت اراضی با ملاحظه ی تأمین معیشت عمومی تا حدی تصدیق می شود که حاصل آن عاید تولید کننده شود.

14-ممنوع بودن انحصار و احتکار ارزاق و سرمایه.

15-تبدیل مالیات های غیر مستقیم به مستقیم تدریجاً.

ماده پنجم-معارف. روحانیت. اوقاف

16-تعلیمات ابتدائی برای کلیه اطفال مجانی و اجباری است.

17-تحصیلات متوسطه و عالیه برای اطفالیکه استعداد داشته باشند مجانی و حتمی است.

تبصره- محصلین در انتخاب هر فنی از فنون آزادند.

18-انفکاک روحانیت از امور سیاسی و معاشی.

19-دیانت چون از عواطف قلبیه است باید مصون از تعرض باشد.

20-ضبط و اداره کل اوقاف در دست عامه و تخصیص عواید آنها به مصارف عمومی و امور خیریه و صحیه و تأسیس کتابخانه های عمومی.

ماده ششم-قضاوت

21-قضاوت باید سریع، ساده و مجانی باشد.

22-تبدیل تنبیهات به اصول تکدیری.

23-حبس مقصرین باعمال شاقه باید به مدرسه و دارالتربیه اخلاقی تبدیل شود.

ماده هفتم-دفاع

24-ورزش و مشق نظامی برای مدارس ابتدائی و متوسطه اجباری است.

25-برای تحصیل فنون نظام، مدارس عالیه تأسیس خواهد شد.

26-در مقابل تهاجمات ضد اصول اجتماعی و تجاوزات کشور ستانی، دفاع از وظایف عمومی و اجباری است.

ماده هشتم-کار

27-ممنوع بودن کار و مزدوری برای اطفالیکه سنشان به 14 سال نرسیده.

28-برانداختن اصول بیکاری و مفتخواری بوسیله ی ایجاد مؤسسات و تشکیلاتی که تولید کار و شغل می نماید.

29-ایجاد و تکثیر کارخانجات با رعایت حفظ الصحه کارگران.

30-تجدید ساعات کاردر شبانه روز منتها به هشت ساعت-استراحت عمومی و اجباری در هفته یک روز.

ماده نهم-حفظ الصحه

31-تاسیس دار العجزه و مریضخانه های عمومی و مجانی.

32-رعایت نظافت و حفظ الصحه در مجامع و منازل و مطبخ ها و کارخانجات و غیره.

33-انتشار قوانین صحی در بین عامه.

34-جلوگیری از امراض مسریه و مسکرات- منع استعمال افیون و سایر مواد مخدره.

......................

شاید یک نهضت مجال این رو پیدا نکنه که تمام ایده هاش رو محقق کنه اما نقش آن در آگاه کردن مردم از حقوق خودشون و افزایش مطالبات مردم نباید فراموش بشه.

?Differences or Deficits

-به مردمی که اهل سوال کردنند تا توجیح، دیر باور می کنند و زود راضی نمیشند و کتاب می خونند؛ با هیچ توجیهی نمی تونی عقب ماندن و بی عدالتی رو تحمیل کنی، با هیچ تزویری نمی تونی غرور زخم خورده شون رو التیام بدی. اگر هنوز با تکیه بر مفاهیم و پیشفرضها و ساختارهایی اینها رو بما تحمیل کردند باید بیشتر بخونیم و بیشتر سوال کنیم که اون ساختارها رو بشکنیم و اون مفاهیم رو دوباره تعریف کنیم.

زمانی باور شک ناپذیر مردم گردش خورشید به دور زمین بود، اما حالا مردم عادی، جهان رو جوری می بینند که زمین به دور خورشید می گرده. تاریخ از زمانی که گالیله این رو فهمید عوض نشد بلکه از زمانی تغییر کرد که مردم کوچه و بازار این نگاه علمی و نه تجویزی گالیله رو فهمیدند و جهان رو جور دیگری دیدند.

زبان یا زبانها؟

-در مطالعه ی زبان با دو پدیده سرو کار داریم: "همگانی ها" (آنچیزهایی که در همه ی زبان ها مشترکند و جنبه ی جهانی دارند) و "گوناگونی ها".

به سیاق کلام هانا آرنت که گفت: « انسانها و نه انسان ساکن زمینند »، "زبانها" و نه "زبان" در زندگی واقعی انسانها حضور دارند.

اما تفاوت" در"و"میان" زبانها چطور بوجود میاد؟

هیچ دو نفری نیستند که زبانx رو به شیوه ای یکسان بکار ببرند. به گفتار هر فرد می گیم idiolect یا لهجه ی فردی. بعضی لهجه های فردی بیشتر شبیه هم هستند(بخصوص مردمی که در یک مکان جغرافیایی زندگی می کنند) لهجه های فردی افرادی که دارای مختصه های زبانی مشترکی هستند رو dialect یا لهجه می گویند-البته الان dialect رو بیشتر گویش ترجمه می کنند.(پس انسان بی لهجه فقط شخص لال هست)

زبانها همیشه در حال تغییرند و تغییر، ماهیت زبان هست. اگر گروهی از متکلمین از بقیه جدا شوند، تغییراتی هم که در زبان این دو گروه رخ می ده متفاوت از هم خواهد بود. وقتی به تاریخچه ی هر زبانی نگاه می کنیم، می بینیم زمانی آن زبان خودش لهجه ی زبانی دیگر بوده. مثلاً آلمانی، نروژی، سوئدی، وانگلیسی باستان، زمانی لهجه های زبان ژرمنی بودند. یا اسپانیولی و فرانسوی و ایتالیایی و...لهجه های زبان لاتین عامیانه بودند. زبان فارسی و هندی باستان هم زمانی لهجه های زبانی دیگر بودند با تغییر مکان یا کوچ متکلمان، روند تغییرات در میان این گروهها، متفاوت و در طی زمان آنقدر زیاد می شه که می شد گفت این گروهها به زبانهای مجزا و متفاوتی سخن می گویند.(پس اگر انحراف از "نرم"(norm)  رخ نمی داد زبانهای آلمانی و فرانسوی و...فارسی هم بوجود نمی اومد.یعنی انحراف از نرم همچین هم بد وترسناک نیست!(همیشه باید در مواجهه با دو کلمه بد و خطرناک پرسید برای چه کسی؟)

حالا میشه پرسید این منبر رفتن برای چی بود؟

چندی قبل در جمعی (در نوروزبل)، شخصی -که البته زبان خودشون در حال نابودی نبود و مورد حمایت دولت هم بود- از لزوم کمک به نابودی زبانهایی که "کمبود" دارند سخن گفتند و این رو به نفع بشریت دونستند (این "نفع بشریت" عبارتی آشنا و تکراری در تاریخ نیست؟) اون چیزی که در کلام ایشون برای من جالبه واژه ی "کمبود" هست که دقیقاً من رو بیاد سخنان یک سوشیولینگوئیست یا زبان-جامعه شناس دهه ی 60(البته مشهور به نژاد پرست) انداخت. "برنشتاین" هم نه از"”differences (تفاوتها)، بلکه از”deficits” (کمبودها) سخن می گفت. دیدگاهی که از سوی همه ی زبانشناسانی که می گفتند تمام “varieties” (گوناگونی ها)، به یک اندازه پیچیده، کاربردی و گویا و عاطفی هستند، رد شد. کسانی که می گفتند همه ی زبانها و همه ی لهجه یا گویش ها به یک اندازه رسا، کامل و قابل تغییر برای برآوردن نیازهای آتی استفاده کنندگانشان هستند.

این دو دیدگاه از دو رویکرد ناشی میشه: رویکرد تجویزی(prescriptive) و رویکرد توصیفی(descriptive) و این دو رویکرد مختص بررسی زبان هم نیست. رویکرد تجویزی که زیاد هم توش روی "درستی"(correctness) و "نرم"(norm) تاکید میشه، مورد نیاز اکثریت اقشار جامعه ای است که نیاز دارند تا کسانی بجای اونها فکر کنند و بهشون تجویز کنند چی درست و چی غلطه. و اینطوری از خودشون سلب مسوؤلیت کنند-چون آزادی مسوؤلیت داره. کسانی که همیشه نگاهشون به دهن از ما بهتران و اتوریته ها یا مراجع هست(البته لابد منظورم مراجع تقلید نیست... دارم یک بحث آکادمیک می کنم نه حوزوی...!) و یک بار هم از خودشون نمی پرسند چرا این تجویزات از ما بهتران همیشه به نفع آنها و طبقه و قوم و قبیله ی خودشون تموم میشه و به ضرر ما! اما رویکرد دیگر، رویکردی  توصیفی است. یک دانشمند علوم طبیعی هیچ وقت نمیگه این گل از آن گل بهتره بلکه فقط پدیده ها رو مشاهده و توصیف می کنه-تاحد ممکن بی غرضانه. زبان هم یک پدیده است. از نظر یک زبان شناس، زبان آلمانی زبان فلسفه نیست. خود زبان انگلیسی نیست که قوی تر از فارسی است بلکه این "جامعه ی باز" هست که "زبان باز" تولید می کنه.

از دیدگاه توصیفی، زبان رسمی و لهجه یا گویش استاندارد و معیار، یک امر قراردادی است نه ذاتی و قدرتش بر اساس قدرت سیاسی و اقتصادی است و به هیچ وجه برتر و پایا تر از سایر گوناگونی ها نیست. دو رویکرد تجویزی یا توصیفی، ما رو به دو دیدگاه کمبود یا تفاوت می رسونه.

......................

فکر می کنم دو کتاب "زبان شناسی و زبان" از جولیا فالک و "بررسی زبان" جرج یول، که بیانی ساده از زبان و زبان شناسی دارند و به فارسی هم ترجمه شدند و فصل 2و3 کتاب by Guy Cook(oxsford)  Applied Linguisticکه نمی دونم ترجمه شده یا نه، در این زمینه مفید باشند (یا حد اقل برای من مفید بودند).

 

«مشکل از سیستم است، سیستم!»

انتخاب واحد اینترنتی یعنی جهاد اکبر یا اعصاب خردی کبری! یعنی چند روز مداوم حرص و جوش خوردن و تو برزخ بودن. یعنی ارتباطات تلفنی هم کلاسی های مستاصل: « موفق شدی؟ نه...ظرفیت فلان کلاس تمام شد...دو نفر مونده...تداخل می کنه...سایت باز نمی شه...» به دانشگاه هم شکوه کنی طلبکارانه میگن: «خانوم؛ مشکل از سیستم است، سیستم!». این روزها توافقی همگانی درعاصی بودن و فحش دادن به سیستم وجود داره (منظورم سیستم اینترنتی است نه نعوذبالله چیزی دیگر).

این شب ها شبهای عزیزی است. از همه ی  عزیزان تقاضا می کنم که موقع ذکر و تسبیحاتشان این ذکر دانشجویان را هم 100بار تکرار کنند: لعنت بر سیستم، الله اکبر...لعنت بر سیستم، الله اکبر...لعنت بر سیستم، الله اکبر...

آمریکایی بودن به چه معناست؟

...

-جهانبگلو: این مسأله مرا به آخرین سؤال خود و کتاب " آمریکایی بودن به چه معناست؟ " شما نزدیک می کند. آیا تنوع فرهنگی و قومی برای یک جامعه ی مدنی تکثرگرا نوعی نقطه ی ضعف محسوب می شود یا مایه ی قدرت. به عبارت دیگر میتوان در میان مردمی که هریک از سوابق وآموزشهای سیاسی مختلفی برخوردارند به نوعی تصمیم گیری رسید؟

-مایکل والزر: در درجه ی اول من به هیچ وجه معتقد نیستم که فقط یک قرائت واحد از تابعیت و ملیت وجود دارد. دولت-ملت، شهروندی و ملیت را بسیار به هم نزدیک می سازد، حتی دولت-ملت هایی که یک اقلیت ملی را در خود جای داده اند. معمولاً اقلیت از امور اساسی دولت-ملت که معمولاً تصویری از ملت غالب است کنار گذاشته می شود. به عنوان یک نمونه ی بی دردسر این موضوع به نمونه ی نروژی می توان اشاره کرد که در آن نروژی ها دقیقاً بخاطر حفاظت از"نروژی بودن" یعنی زبان، تاریخ و فرهنگ نروژی، تصمیم گرفتند از سوئد جدا شوند و دولت-ملت خویش را تأسیس کنند. دولت نروژی کارخانه ایست برای بازتولید "نروژی بودن". این موضوع به نظر من موضوعی است کاملاً مشروع. ولی دولت آمریکا در قبال هیچ گروه ملی یا قومی چنین وظیفه ای ندارد. هدف آن هنوز بازتولید خودش است. یعنی باید شهروندان آمریکایی تولید کند؛ و منظور شهروندانی است با یک رشته هویت های ملی، فرهنگی و قومی متکثر. هدف جامعه ی آمریکا نیز حفظ این هویت های متصل است به نحوی که یک شخص بتواند در عین حال که یک ایرلندی کاتولیک یا پروتستان آلمانی یا یک آفریقایی مسلمان است، یک شهروند آمریکایی نیز باشد. سیاستهای هویتی آمریکایی، سیاست هایی قوی و قدرتمند است. توده ی انبوهی را شامل و آنها را در یک رشته مشارکت های اجتماعی و سیاسی درگیر می سازد. من تصور نمی کنم که اینگونه سیاست ها را بتوان سیاست های لزوماً تفرقه افکنانه تلقی کرد. در واقع در ایالات متحده ریشه دار ترین مجامع مذهبی، متعهدترین شهروند را نیز تولید می کنند. مشکلات کنونی سیاست های هویتی موجود بیشتر از ضعف برخی ازاین گروهها سرچشمه می گیرد تا قدرت آنها. به عبارت دیگر در نابرابری های بنیانی جامعه ی آمریکا و احساس فرودستی ای ریشه دارد که به گرایش های تلخ و بیگانه ستیز میدان می دهد. بهترین راه حل و فصل این مشکلات سعی و تلاش برای برابری بیشتر در جامعه ی مدنی آمریکاست. برابری بیشتر در توضیع امکانات برای گروههای مختلف و همچنین برابری بیشتر در امکانات آموزشی و رفاهی برای شهروندان...( جهانبگلو، ر.1380.تفاوت و تساهل.تهران: نشر مرکز)

 

-این مطلب رو از این زاویه نگاه کردم که برخی قرائت ها از ملیت در جهت تهدید دیدن تفاوت وکنش تحقیر و سلطه و سرکوب وبی عدالتی و واکنش های برتری و جدایی طلبی است( که بنظر من دیدگاه مربوط به انسان عهد بوق با توجه به تفکر و زمانه ی اوست حتی اگر متعلق به ملیتی اروپایی باشد) و برخی دیگر در جهت فرصت دیدن تفاوت ها و حرمت به دیگری و همزیستی انسانی تر انسانهاست.

 

قدرت، جنون، زندان

-دیوانه بؤدریم. شاید هینه واسی تازگی مرء از میشل فوکو خوش آنه!! یا ای روزؤن اینقد یاد او " دیوانه از قفس پرید"_ فیلم دکئنم.

-وختی ای "قدرت" ایسسه کی بد و خوب، منفعت و مصلحت، حق و ناحق، معقول و غیر معقول، معیارؤن،ارزشؤن، همه نوع حد و مرزؤن...و حتی بود و نبوده تعیین و محافظت کؤنه؛ نیازدأنی کی ای قدرت و اونه کرد_کار)کارکرد( و اشکاله بشناسی. اله اگر تنم(تو، هم) جه دیوانگان_جلگه (جرگه) ببی، ویشتر نیاز به ای شناخت دأنی. چه هرچی ویشتر چیزیه بشناسی؛ آگاهانه تر تؤنی اون_همرأ مواجه ببی یا ارتباط ویگیری-البته "برخورد نزدیک از نوع سوم"!-(زندگی، سراسر" مواجهه و ارتباط" پدیده ئونه همرأ ایسسه، می منظورایجور برخورده نه اوتو!).

 چرء؟ چون او بیچاره دیوانه، هنجار و ساختارؤن_قدرته شکنه پس قدرت نتؤنه اونه تحمل بوکونی.خا اونه آدم یا بی خطرأ کونی.

با همه ی ای اوصاف، بقول او "هامون"_فیلم_دیوانه:

آزمودم عقل دوراندیش را

 بعد از این دیوانه سازم خویش را

-گرچه نودؤنم چرء کارل اتو آپل بؤته: بیج خألی او زمت تینه خودا جی سیوا ببون، کی خو-دکالنئنی کار بکونی" )تنها با کنش خود ویرانگری است که ابلیس می تواند از خدا مستقل شود(، اما مو خودم دونم چرء اینه بؤتم.

(صدا و سیما  صداقت و شرافتأ قسم که ای وانویسه سوشمبه شؤ ننویشتم)

عادت کؤنیم

داستایووسکی گونه انسان موجودی ایسسه که به هممه چه عادت کؤنه

عادت کأدریم  که امی بیجارؤن و امی چایی باغؤن_مئن، ای اجق وجق ساختومؤنونی که اوشون_نؤم ویلا یا خؤنه یا لؤنه  یا...ایسسه بئینیم. بئینیم که هوتو بیجارؤن و چایی باغؤنه فورنن(می بلعند).

عادت کأدریم  که جوک اشتؤسن امی مردوم و زوؤن_رء  طبیعی بئینیم. یعنی اگه یه زمت تلوزیون_مئن یکته فیلم نوشؤن هدن که امرء دست نئیتن، او امر رء غیر عادی اینیم و مجلات_مئن اوشونه جی تشکر کؤنیم.

عادت کأدریم  که امی همسادگی مئن، تهرونی و...بیشتر بئینیم تا گیلک.

عادت کأدریم  که بیکاریأ طبیعی و اشتغالأ استثنأ بئینیم.

عادت کأدریم  که وقتی امی مسؤلین صأب بؤدن(اشتباه کردند)، امه اوشون_جی عذرخواهی بؤکونیم.

امرء عادت هدأدرن به یکسان دئن، یکسان گب زئن، یکسان فهمسن و...یکسان بؤن(بودن).یعنی اگه تو اوشنه جی متفاوت ببی، پس تو ایسسی که خا خجالت بکشی و احساس گناه بؤکونی. ای  تو ایسسی که خا برهوت_مئن زندگی بوکؤنی و بیابؤن_فرهنگ و زندگیأ ویگیری.

بقول زویا پیرزاد عادت کؤنیم...

"زبان خانه ی هستی است"

نوشتن این مطلب به فارسی خودش پارادوکسه؛ چون سؤال اصلی اینه: اصلاً چه نیازی هست که گیلکها به گیلکی حرف بزنند؟ اگه این زبان رو از دست بدیم چه چیزهای دیگه ای رو از دست می دیم یا بدست میاریم؟ و اصلاً ضرر و سود کدامیک بیشتره؟

-ما آدمها فقط "آدم" بودن رو تجربه کردیم و نمی تونیم راجع به بودن های حیوانی و گیاهی حرف بزنیم! اما از قراین میشه حدس زد که یک فرق مهم آدمی با غیر آدمی این میتونه باشه که انسان هم هست هم میتونه به هستی خودش فکر کنه واز اون بالاتر انسان میتونه احساس و فکر کنه وبه احساس یا فکر کردنش هم فکر کنه. اما هرکس که تو زندگیش فکر کردن رو تجربه کرده(!) فکر کنم این تجربه رو داشته که تا زمانی که اون فکر یا احساس به قالب زبان در نیومده، انگار که اصلاً وجود نداره، انگار که برای خودت هم شناخته شده نیست و تو در جستجوی ذهنی خودت دنبال پیدا کردن زبان اون اندیشه یا احساس هستی تا خلقش کنی تا به هستی بیاریش تا اصلاً خودت ببینیش تا بفهمیش. من اصلاً زبان این هایدگر و حرفهای هرمنوتیکی رو نمی فهمم فقط تجربه ی خودم رو میگم، یا دارم سعی میکنم اون تجربه رو بفهمم و برای فهمیدنش و باز فهمیدنش دنبال زبانش میگردم.زبان به من اندیشه میده زبان به من حتی فرصت هستی میده و من نیاز دارم از زبانی برای بودن استفاده کنم که با دریافتها و تجربیات من نزدیک تر هست تا بتونم اصیل تر و راحت تر باشم. من با زبان انگلیسی هم میتونم باشم اما با انگلیسی باندازه ی فارسی و با فارسی باندازه ی گیلکی نمیتونم اصیل تر و واقعی تر بودن رو تجربه کنم.هر وقت که انگلیسی فکر میکنم وحرف میزنم خودم میفهمم که تمام نیستم میفهمم که غریبم با اون جهان.غریب بودن در زبان؛ غریب بودن در هستی است.

-دیر زمانی است که ما گیلکها در طبقه بندی و ارزشگذاری اونهایی که آدمها رو طبقه بندی میکنند؛ چون نمیفهمند، و به اندازه ی نفهمیدن هاشون طرد میکنند؛ جزء غیر خودیها و درجه دو ها هستیم. نمی دونم نگرانی من چقدر با واقعیت نزدیکه اما حس میکنم دارند از هزار راه غیر مستقیم و نامرئی این باور رودر ذهن خودمون هم درونی میکنند که اگر "گیلک بودن" رو انتخاب کنی انسان درجه دو هستی. وما گیلکها در ناخودآگاه ذهنمون داریم کم کم باور میکنیم و گیلک بودن که تنها راه اصیل بودنمون هست رو داریم از دست میدیم.

-اما یک سؤال فکر کنم خیلی مهمه و اون اینه که خود گیلک بودن چه نوع بودنی هست؟ اون روح گیلکی اصلاً چی هست؟ فقط میدونم مسلماً این بخش ازهویت به معنی لباس و رقص قاسم آبادی و هر چیزی که در گذشته و متناسب با نیازهای گذشته بوده نیست.

- این چیزها رو می نویسم که بهتر ببینم وبعد تغییرش میدم؛ چون ذهن و تجربیات آدم تغییر میکنه؛ چون زندگی آزمون و خطاست یا "زندگی سراسر حل مساله است".

مردمان واقعی

-کسی که این مطلب رو می نویسه ، بی اطلاع یا بی خیال نسبت به مسائل اخیر نیست. شاید بیشتر و نزدیکتر هم دیده باشه. اما مساله اینه که هر چیزی سر جای خودش باید بررسی بشه، و هم اینکه بیشتر اون کسانی که از روشنفکری وجهان وطنی و...حرف میزنند؛ در مواقع عمل و اونجا که هزینه ای بیشتر از حرف باید پرداخت؛ کمتر دیده میشن یا اصلا دیده نمیشن! و تنها کسی که نسبت به رنج همسایش نمی تونه بی تفاوت باشه، اونه که در عمل در مقابل سایر بی عدالتیها بی تفاوت نمی مونه.

-این سوژه و ابژه و کانت و هگل و ژیژک و...اگه کمک نکنه که " واقعیت " رو بهتر ببینیم و بهترش کنیم، چه بدرد می خوره؟ واقعیت، اون آدمهای انتزاعی و مجازی داخل کتابها و تو سایتها نیستند؛ بلکه اون آدمهایی هستند که بیشتر اونها رو میبینیم؛ یعنی همین خواهر و برادر وهمسایه و همشهریمون.

- اولین قدم برای تغییر واقعیت، دیدن واقعیته. واقعیت هم اونجور که ما می خوایم نیست؛ همونجوریه که هست.ومن فکر میکنم یک واقعیت اینه که گیلکها از پاپها هم کاتولیک ترند! اونقدر که برای سره و ناسره بودن زبان جداً شیرین فارسی خون دل می خورند، برای مرگ زبان مادریشون هیچ نگرانی ای به خود راه نمیدن!(شاید چون نمی دونن با از دست دادنش چه چیزهایی رو از دست میدن)، اونقدر که از بیعدالتی های موجود در همه جای جهان شکوه دارند، رنج و فقر و تحقیر برادر و همشهریشون رو نمی بینن.اولین و شاید تنها راه واقعی نجات جهان ، نجات خودت و اطرافیان خودته، برای من وتو یعنی اون کشاورزگیلکی که به جبر فشار اقتصادی مجبور میشه زمینشو بفروشه و بعد بره تهران و قزوین و...با خفت کارگری کنه. یعنی اون دانشجوی مهندسی که بخاطر نبود هیچ نوع صنعتی در استانش بعداز فارق التحصیلی اگر شانس بیاره مجبور میشه بره ساوه و کرج و...شایدم عسلویه!! برای دیگران کارکنه، درصورتیکه اگر استانش توسعه یافته بود و صنعتی متناسب این سرزمین داشت، با آرامش و سربلندی کنار خانوادش کار و زندگی میکرد.یعنی اون جوان "بیکار" معتادی که غروبها گوشه ی خیابونها مثل نعش افتاده و نه حس و نه غرور و نه شرف براش نمونده.تازه اگه هم جونی براش مونده باشه باید بیاد خونه ی من و تو دزدی کنه! یعنی اون گیلکی که بخاطر فرار از تحقیر فاشیستی زبان و هویتش، اصلیتش رو انکار می کنه و آدمی هم که هویت نداره دیگه هیچی نداره....

من نمیگم این آدم  با اون رنج دیده ی کرد یا ترک یا فارس یا حتی افغان و...فرقی داره و درد این مهمتر از دیگرانه.نه، فقط منظورم اینه که این رو داری از نزدیک میبینی و نسبت به این بیشتر مسؤولی، این همسایه و همشهریته، این آینده ی خودت ،خواهرت برادرت یا فرزندته ،این آبروی توهست. این شالیزارها و باغهای چای و جنگلها که میفروشنش خونه ی توهست، نماد هویت توهست.گیلان بدون بیجار و چایی باغ و دامونش، گیلان نیست.ایران هم بدون گیلان و مازندران، ایران نیست وایران با یک گیلان مقتدر ایران بهتریه و برعکس.

 تا بیست یا پنجاه ساله دیگه ما گیلکها دیگه صاحب اصلی گیلان نیستیم. چون فقیرمون کردند و مجبورمون کردند که کم کم بفروشیمش.

...........................................

1-این "تو"یی که گفتم خطاب به خودم و امثال خودم بود! اونها که در جرگه ی ما نیستند به خودشون نگیرند;)

2-میدونم که نباید فقط از درد گفت، باید از چاره هم گفت.واینکه مهمترین سلاح مستبدان یأس و ترس مردمه. ولی اونها که میتونن از چاره بگن هم سکوت می کنند...

"در نهایت این سکوت دوستانمان است که فراموش نخواهد شد نه کلمات دشمنانمان" مارتین لوتر کینگ

نوروزبل 1583

جومعه می همشهری ریفئق و اونه فامیلؤن همرأ بوشوم نوروز بل. چون اولین بار بؤ که نوروزبله  خواسم بینم، بیشتر کنجکاو بؤم.البته که اول_مراسیمه هیچچه ندئم! انهزار شلوغ بؤ که نشا جلو شؤن.فقد اوپیلا پوستر تولد حضرت منجیا بیدئم. آخر مراسیم که آتیشه روشنؤ دن دء طاقت نأردم ادب ایشونه کنار بنم بوشوم جلو از نزدیک آتیشه بیدئم.قبله او اصلی آتیش، تپون_اطراف_سر هم آتیش روشنؤ دن.

خیلی موضوع ایسه کی آدم تانه دیروز_مراسیمه خوسی گب بزنی.تانه از چن زاویه اونه بدینی .اما یکته برگه، زاکون (بیشتر گیلان_دانشگاه زاکون بؤن) امره هدئن کی خوشؤنه مراسم_مئن اونه بوخوندن کی امی دیل_گب هم بؤ:

(او متن_نگارش_مئن کوشتای هفت نابؤ، مو نودؤنم چوتؤ خأ اونه نویشتن)

 

خأ همش شؤن...

ای گبونه کی گوته دریم، بنویشته بوبؤ، کامپیوتر_مئن تایپ بوبؤ، بأزون لیزری دستگاه چاپ همرأ، کاغذ_سر چاپ بوبؤ.

ای گبؤن تینسن بنویشته نبون.چاپ نبون و ای همه یی سال گیلکی فرهنگ_مورسؤن، ای همه یی سال گیلکی ادبیات_شفاهی مورسؤن ببون.

هی یکته تیک نوشوؤن دئنه کی امه أمادریم جلو.کی یاد بیتیم امه هویته ایمروزی زندگی همرأ هماهنگأ کونیم. نوشؤن دئنه کی گیلکی هویتأم تینه تازه دنیای_همرأ بسازه و فقد گؤ و گوسوند و باغ و بیجارداری زندگی شی نئه-گرچی ایجور زندگی ئنی تازه دنیای_جلو نیسنه و تینه اون_همرأ هماهنگأ بون!-

نوروزبل ، هزار و پونصد سال شایدأنی بیشتر، یکجا بومؤنسه بو.اممأ ألؤن دئه نشانه یکجا مؤنسن.

الؤن نوروز_آتش_بل، رادکته...

رادکته کی بأ امه زندگی مئن..هوتو کی پیشترؤن امه زندگی مئن دبو.

رادکته کی امه همرأ همپأ ببون. امرأنی خأ اینه همرأ بشیم واینه امه زندگی مئن را بدیم وهرچی امه هویت_تازه بؤن_جلو، ایسادره، اونه جلو بیسیم!

امه هویت، دئه یکجا مونسه دننه!

نمأیم ائره کی بوگؤیم، نوروزبل داشتیم.بمأیم کی ثابت بوکونیم گیلکی هویت، تازه زندگی همرأ، همه جوره، جوره ونخأنیم دئه درجا بزنه!

امه تقویم، أله زندگی کادره...

امه موردال_ما أله خوشه معنی ئه دأنه، فقد اینه قیافه عوضأ بؤ!

امه تیرمای_مئن، زمین، هرگی خوشکأ نبنه، چی اسفالت و سمنتی ببون، چی گل و تیل!

أننی امه نمأگیته فیکرؤنام، هوابخؤره وتازه ببون.

امه ائره ایسایم، چون أله امه نوروز، بل دأنه و او بل، کی گیلکؤن_دیمه، میهن هوای_مئنأنی روشنأ کؤنه؛

أله سوسو زئدره!

 

Palinode

1-آزادی (به گیلکی)

-یکته خارجی اگه امی مملکت_مئن زندگی بوکؤنی از ای فراوؤنی و تعدد_آزادی تعجوب کؤنه.امره گونه: " مرگم خوانید بشید گرباسده! "

انواع و اقسام آزادی امه دأنیم: استادیوم، ورزشگاه، برج، خیابؤن، هتل، سینما و...

-یکته واژه چنته زوان_مئن یکته تداعی ندأنه، بلکه به او مردوم_تجربیات بستگی دأنه. بعضی کشورؤن مئن آزادی اوشؤنه رء آزادی_ بیانه تداعی کؤنه، بعضی کشورؤنم ورزشگاه یا فوتبال_مسابقه !

2-"شجاعت بودن"(به فارسی)

-در اینگلیسی واژه ای هست بنام  Palinode”"  اونرو میشه اینطور ترجمه کرد: قطعه شعری که مطلب یا قطعه ی قبلی رو انکار می کنه .

-در فلسفه دو نام مشهور هست؛ ویتگنشتاین اول و ویتگنشتاین دوم. هر دو یک نفرند و دومی علیه اولی است.

-در سینما فیلمی است بنام "کرامر علیه کرامر".دراین فیلم کرامر اولی و دومی دو نفر هستند.اما اگه من کارگردان بودم این عنوان رو برای فیلمی بکار می بردم که هر دو یک انسان بودند.

"شکوه آزادی" ازآن کسانی است که صداقت و شجاعت کنار زدن هر امردروغینی رو داشته باشند.گاهی اون امر دروغین همون اتوریته هایی هست که آدمها برای فرار از مسوولیت آزادی، عقل و اخلاق خودشون رو به هست ها و بایدهای اونها تسلیم می کنند و گاهی هم اون امردروغین خودت هستی.

 

تنها نمان به درد

اگه می گیلکی خیلی خؤب بؤ، یعنی اوشون_مونسون کی از کوشتایی گیلکی گب زئن، اصیل بؤ؛ حتماً ایته مشهور رمان یا کیتاب عین کوندرا یا داستایوفسکی شینی یا ای یارو ایرلندی چیسه اونه ایسم...اها جیمزجویس، به گیلکی ترجومه گودم.

امه نسلی ایسیم که امره  یاد بدأن فارسی گب بزنیم اما حداقل امی پئر و مأرون گیلکی گب زئن. امه رء گیلکی حالی بنه یا ایتو هکش دکش_همرأ تؤنیم گیلکی گب بزنیم ، اما نسل بعد اوشون_پئر و مأرونم حتی گیلکی گب نزئنن.

 امه برای اینکه امی زوانه از نابودی حفظ بوکونیم، فقط وبلاگ نویسی همرأ یا انتشار گیلکی شعرون و داستؤنون  او نشریات_ مئن کی زیاد خواننده ندانه، نتؤنیم اونقدر مردوم_رو تاثیر بنایم (گرچه از هیچی خیلی بهتره).

چی خا گودن؟

مو فکر کونم امه بایستی از یک طرف  گیلکیه از خالی شفاهی فورم به" کتبی "هم که ماندنی تر و جدی تر ایسه واردا کونیم

بازین ای زوانه وارد گفتمان و سطوح جدی تر و روشنفکرانه تر هم بوکونیم. بدینید، اصل_دلیل_ای وضعیت امی زوان نه او دورؤغگوء (صداسیما) واسئه نه او نامشروع... بلکه امه خودمؤن امی جوانؤن ایسیم که  امی زوانه تنها در گفتمان غیرجدی و شوخی مئن بکار بئنیم. بازین غر زئنیم که دیگرون امه رء ایتو یا اتو رفتار کونن! اگه امه خودمؤن، به خودمؤن احتروم بنیم و ای احترومه قبول بداریم ؛ او دورؤغگو و او نامشروع چه غلط...ببخشید یعنی چی کار تؤنی بوکونی؟

از طرف دیگه ای زوان باید خوانده ببی! پس امه تانیم از بوزورگان_ نام و از متون پرخواننده (البته نه چیپ و موفت)  استفاده بوکونیم.

مو به امی  کتابخؤن گیلکؤن پیشنهاد دئنم که مثلاً ایته گروهی وبلاگ چاکونن که اونه مئن گیلکی ترجومه از کوشتای داستؤنون( داستان  کوتاه)جهان_ بوزورگان_شینی و حتی اوشونی که به فارسی هم ترجومه نبؤن، بنیم.و ازو بهتر کتاب چاکونیم. یعنی بسته دء ! ای کتابؤنی که در مورد گیلکی چاپ ببؤ چقدر خواننده دأنه ؟ هتو که نبنه کتاب و مجله چاپ بوکونی اما موخاطبه نشناسی.خا تو کیه واسی کتاب نویسی؟ چرا مجله درابئنی؟ رو کی خأنی تاثیر بنای؟ کسانی کی اوشونه نشناسئنی اوشونه ذائقه ندونی! قدیمیئن کی خوشونه فرهنگ و زوانه شناسنن؛ ای جوؤنونن کی باید موخاطب قرار بگیرن.

ایکه مو همش به کار و همفکری_گروهی تاکید دانم اینه که دء امی تاریخ امه رء نشون هده بقول او یارو:

همراه شو عزیز

   تنها نمان به درد

       کاین درد مشترک

                  هرگز جدا جدا

                      درمان نمی شود

.............................

ای جؤر شعر واگردان، یکته گیل_شاعر جا :

بئه پابه‌پا بشیم... بئه پابه‌پا بشیم
دئه خأ سیوا نبیم
خإنیم امه دوخؤن
تا آسمؤن بشون
بئه هم‌صدا ببیم.

یا سورخ و یا سیا
جؤز ای نمؤنسه را
یا سورخ و یا سیا
جؤز ای نمؤنسه را
هنده بدؤن ریفئق
خأ جون‌فیدا ببیم.

تنها نخؤن ریفئق
تنها نشو ریفئق
تنها نشو... تنها نشو...
بئه پابه‌پا بشیم...

یارسن و اومید

1-او پیلا سلاحی کی موستبدون داریدی، مردم_ احساس ترس ایسه و اویته مردوم_ نااومیدی.

بوزوگترین بلایی که تانی موستبدونه سر بأری و اوشونه تورا کونی! اینه کی تی شوجاعته نشؤن هدی.

2-چن روز پیشون می رفیق همرا (گیلدا) شهر_مئن شؤدربیم کی ایته کبتر قفس بیدئیم ؛ چنته کبتر, قفس_ مئن ایسابون و چنته قفس_ جؤر!! خیلی تعجب بؤدم . او کبترونی کی ازاد بؤن پرواز نؤدن هتو قفس_ سر ایسا بؤن ! بوتم خاکا اشانا سر! بیچارون، ای دئه بدترین نوعش ایسه.