مردمان واقعی
-کسی که این مطلب رو می نویسه ، بی اطلاع یا بی خیال نسبت به مسائل اخیر نیست. شاید بیشتر و نزدیکتر هم دیده باشه. اما مساله اینه که هر چیزی سر جای خودش باید بررسی بشه، و هم اینکه بیشتر اون کسانی که از روشنفکری وجهان وطنی و...حرف میزنند؛ در مواقع عمل و اونجا که هزینه ای بیشتر از حرف باید پرداخت؛ کمتر دیده میشن یا اصلا دیده نمیشن! و تنها کسی که نسبت به رنج همسایش نمی تونه بی تفاوت باشه، اونه که در عمل در مقابل سایر بی عدالتیها بی تفاوت نمی مونه.
-این سوژه و ابژه و کانت و هگل و ژیژک و...اگه کمک نکنه که " واقعیت " رو بهتر ببینیم و بهترش کنیم، چه بدرد می خوره؟ واقعیت، اون آدمهای انتزاعی و مجازی داخل کتابها و تو سایتها نیستند؛ بلکه اون آدمهایی هستند که بیشتر اونها رو میبینیم؛ یعنی همین خواهر و برادر وهمسایه و همشهریمون.
- اولین قدم برای تغییر واقعیت، دیدن واقعیته. واقعیت هم اونجور که ما می خوایم نیست؛ همونجوریه که هست.ومن فکر میکنم یک واقعیت اینه که گیلکها از پاپها هم کاتولیک ترند! اونقدر که برای سره و ناسره بودن زبان جداً شیرین فارسی خون دل می خورند، برای مرگ زبان مادریشون هیچ نگرانی ای به خود راه نمیدن!(شاید چون نمی دونن با از دست دادنش چه چیزهایی رو از دست میدن)، اونقدر که از بیعدالتی های موجود در همه جای جهان شکوه دارند، رنج و فقر و تحقیر برادر و همشهریشون رو نمی بینن.اولین و شاید تنها راه واقعی نجات جهان ، نجات خودت و اطرافیان خودته، برای من وتو یعنی اون کشاورزگیلکی که به جبر فشار اقتصادی مجبور میشه زمینشو بفروشه و بعد بره تهران و قزوین و...با خفت کارگری کنه. یعنی اون دانشجوی مهندسی که بخاطر نبود هیچ نوع صنعتی در استانش بعداز فارق التحصیلی اگر شانس بیاره مجبور میشه بره ساوه و کرج و...شایدم عسلویه!! برای دیگران کارکنه، درصورتیکه اگر استانش توسعه یافته بود و صنعتی متناسب این سرزمین داشت، با آرامش و سربلندی کنار خانوادش کار و زندگی میکرد.یعنی اون جوان "بیکار" معتادی که غروبها گوشه ی خیابونها مثل نعش افتاده و نه حس و نه غرور و نه شرف براش نمونده.تازه اگه هم جونی براش مونده باشه باید بیاد خونه ی من و تو دزدی کنه! یعنی اون گیلکی که بخاطر فرار از تحقیر فاشیستی زبان و هویتش، اصلیتش رو انکار می کنه و آدمی هم که هویت نداره دیگه هیچی نداره....
من نمیگم این آدم با اون رنج دیده ی کرد یا ترک یا فارس یا حتی افغان و...فرقی داره و درد این مهمتر از دیگرانه.نه، فقط منظورم اینه که این رو داری از نزدیک میبینی و نسبت به این بیشتر مسؤولی، این همسایه و همشهریته، این آینده ی خودت ،خواهرت برادرت یا فرزندته ،این آبروی توهست. این شالیزارها و باغهای چای و جنگلها که میفروشنش خونه ی توهست، نماد هویت توهست.گیلان بدون بیجار و چایی باغ و دامونش، گیلان نیست.ایران هم بدون گیلان و مازندران، ایران نیست وایران با یک گیلان مقتدر ایران بهتریه و برعکس.
تا بیست یا پنجاه ساله دیگه ما گیلکها دیگه صاحب اصلی گیلان نیستیم. چون فقیرمون کردند و مجبورمون کردند که کم کم بفروشیمش.
...........................................
1-این "تو"یی که گفتم خطاب به خودم و امثال خودم بود! اونها که در جرگه ی ما نیستند به خودشون نگیرند;)
2-میدونم که نباید فقط از درد گفت، باید از چاره هم گفت.واینکه مهمترین سلاح مستبدان یأس و ترس مردمه. ولی اونها که میتونن از چاره بگن هم سکوت می کنند...
"در نهایت این سکوت دوستانمان است که فراموش نخواهد شد نه کلمات دشمنانمان" مارتین لوتر کینگ
درختی را در باغ اره میکنند، درختان دیگر آنقدر ساکتند، که انگار برای اره شدن نوبت گرفته اند.