خلاصه ی این کتاب مهدی رهبری -عضو هيأت علمي دانشگاه مازندران- رو در دو پست اینجا میارم:

(خلاصه از خود کتاب است)

تلاش برای تاسیس قدرت بر مبنای نظام معرفتی، نخستین بار توسط افلاطون به درون فلسفه سیاسی راه یافت و از آن پس قدرت برای کسب مقبولیت و مشروعیت بیشتر و پایداری بهتر، می بایست بر معرفتی خاص بنا شود. بنابراین معرفت قدرت ساز شده و برای دارندگان آن قدرت می آورد. چنین ایده ای، به اشکال مختلف در فلسفه ی سیاسی مطرح بود، ولی با ظهور نیچه وآنگاه اندیشه های پسامدرنی، به رابطه میان معرفت و قدرت نه به صورت تجویزی که به شکلی توصیفی نگریسته شد و میان آنها، رابطه همبستگی و متقابل برقرار گردید؛ به گونه ای که از این دیدگاه پیوند میان دانش/ قدرت، گفتمان حاکم در همه ی عصرها را تشکیل می دهد. این اثر نیز با اعتقاد به چنین رابطه ای، درصدد توصیف آن برآمده و آنگاه نسبت میان نظام های فکری مختلف با قدرت را در بنانهادن هویت واحد یا متکثر مورد بررسی قرار داده است.

معمای هویت

نظام های معرفتی موجود، جملگی نظام هایی حقیقی اند که ویژگی عمده ی آنها، مرکزیت، سلسله مراتب، حرمت ها و حیلت هاست. در این نظام ها، معمولاً روش هایی خاص ارائه می گردد که بر اساس آن بتوان به حقیقت و معنا دست یافت. آنها درک و فهم خویش از هستی و هرگونه تحولی را تنها فهم ممکن دانسته و با حذف و رد سایر فهم ها، سعی در حاکمیت فهم خویش دارند. تفسیر در نظام های فوق، ابزار تفهم قلمداد گشته و هر گونه فهم و تفسیری، واحد و یکه در نظر گرفته می شود. متعاقب آن هویت های یکه و بسته ای نیز شکل گرفتند که به حاشیه راندن هویت های «غیر» انجامیده اند.

سیر تحولات فکری از خرافی و اسطوره ای گرفته تا فلسفی و علمی، همگی از چنین ویژه گی هایی بر خوردار بوده اند. چنین شالوده ی فکری که هدف از آن دست یابی به معرفت راستین، مرکزیت و منشاء هر چیزی است، ریشه در سنت تفکر متافیزیکی دارد که با ظهور ثنویت یونانی و جدایی عین و ذهن پدید آمد. افلاطون در نظریه ی مثل به دنبال نظام یقینی کامل، یکه و بسته ای بود که بر اساس آن بر کثرت و ناپایداری مبناها غلبه کند و به اصولی ثابت و یقینی دست یابد. متافیزیک افلاطون ظاهراً تلاش برای دست یابی به معنای نهایی و یافتن تبیینی درباره ی معرفت راستین و موضوع آن بود، اما، در واقع برپایه ی تقاضای ثابت و وحدت شکل گرفت. متافیزیک ارسطویی نیز خارج از سنت مقتدر افلاطون گرایی نبود، بلکه این سنت به فهم خاصی از هستی و مفهوم ویژه ای از حقیقت، مرکزیت می دهد. بنیان چنین تفکری، بر فرض حضور یک معنای مرکزی و نهایی برای مفاهیم و پدیده ها قرار دارد. از آن پس، در دوران سلطه ی کلیسا نیز چنین ثنویتی در شکل شهر زمینی و شهر خدا و خیر وشر، ظهور نمود.

هایدگر ضمن توضیح چگونگی ظهور انسان، به عنوان سوژه ای خاص در دوران مدرن و با نقد سراسری متافیزیک «ذهنیت»، بنیادهای متافیزیکی خردباوری مدرن را آشکار می سازد. از نظر وی، متافیزیکی اندیشیدن، سرآغاز انحراف در تفکر بوده است. او نشان می دهد که چگونه در روزگار مدرن، با تبدیل شدن انسان به سوژه ای خاص، جهان به تصویر مبدل می شود. انسان عصر جدید، خود را چون سوژه ای مستقل یافت که به طبیعت چونان ماده ای خام و منبع ذخیره شکل می دهد و آن را در اختیار می گیرد. درعین حال نمی توان سوژه ای را که ابژه نباشد فرض نمود. انسان خود نیز تبدیل به ابژه می شود. برای حاکمیت، انسان به مواد خام و به موضوع انضباط، سلطه و تفوق تبدیل می شود. در عصر مدرن، با تفکیک میان عین و ذهن یا ابژه و سوژه و امکان شناخت و فهم هستی و هرگونه متنی، زمینه های یگانگی هویتی فراهم می آید.

از سوی دیگر، قدرت نیز به طور طبیعی و در ارتباطی تنگاتنگ با معرفتی خاص، میل به وحدت، کلیت و سلطه داشته است. نمی توان انتظار مهار قدرت توسط خودش را داشت؛ بلکه چنین امری توسط عناصر بیرونی صورت می پذیرد. در حالیکه شرایط بیرونی قدرت نیز به گونه ای بوده که آن را به سوی سلطه کشانیده است. معرفت و قدرت در هر عصری، تشکیل دهنده ی هویتی خاص بوده اند که ویژگی عمده ی آن میل به مرکزیت، وحدت، غیریت سازی، سلسله مراتب و سلطه بوده است. چنین هویتی، در تعامل میان معرفت و قدرت به وجود آمد.

این گفتمان ها که در تمامی دوره ها بر اساس رابطه میان معرفت و قدرت، و یا نظام های فکری و معرفتی، که وظیفه ی باز تولید و دفاع از حقیقتی خاص را برعهده دارند، با قدرت بنا گردیده اند، همگی مبتنی بر رابطه ای سلطه گرانه بوده که مانع شکل گیری هویت های چند گانه می گردند. حتی نظریات منتقدی چون ابطال پذیری، عقلانیت تفاهمی و ساختارشکنی نیز با وجود همه ی تلاشی که به منظور بنیان نهادن کثرت گرایی به عمل آورده اند، به خاطر مشکلات نظری، عملاً توفیق چندانی در این زمینه نداشته اند. نویسنده درصدد ارائه ی رهیافتی تحت عنوان «هرمنوتیک فلسفی»است که دارای سازگاری معرفتی بیشتری با تکثر هویتی بوده و می تواند در پایه گذاری نظری آن به کار گرفته شود.

هویت و تکثر

جامعه ی متکثر که به صورت غیر قابل تقلیلی، کثرت گرا و چند مرکزی است، با هستی شناسی هرمنوتیکی، همچون فلسفه ی چندگانگی تقلیل ناپذیر چشم اندازها و آواها، بستگی پیدا می کند. مرکزیت زدایی از معنا و تفسیر و همچنین آموزه ی تفسیری معطوف به گفتگو، خاستگاه معرفتی برای جامعه ی باز فراهم می نماید. گادامر با پیش گرفتن برداشتی هایدگری از زبان، علاوه براین که راهی برای گذشت از نسبی گرایی ذهنی گرا جستجو می کند، امکاناتی را نیز برای پیوند هرمنوتیک دیالکتیکی خود با عقلانیت معطوف به گفتگو و مفاهمه فراهم می سازد.

از اینرو جامعه ی باز با هویت های چندگانه، دربرابر دیدگاه فلسفی «تقلیل گرایانه ای» قرار می گیرد که می توان زمینه های آن را در متافیزیک کلاسیک و خردباوری مدرن مشاهده نمود. دیدگاه تقلیل گرا در تمامی اشکال خود- چه در قالب نظام سازی های انتزاعی تفکر سنتی و چه یکتاانگاری علم مدرن- متضمن نوعی توتالیتاریسم معرفتی است و از اینجا با فرهنگ متصلب و هویت بسته نسبتی پیدا می کند. تقلیل گرایی، به منزله ی ایمان به اصلی مرکزی، یکه و نهایی و باور به ایده ی «دانش مطلق» است؛ دانشی که قادر است با توسل به تقلیل، تکثر «دیدگاهها» و چندگانگی هویت ها را به وحدتی فروکاهد و به یک کل تبدیل کند. این در واقع همان چیزی است که از سوی متفکران هرمنوتیک کلاسیک دنبال شده، ولی مخالفت هرمنوتیک فلسفی را برانگیخته است.

به منظور بنا نهادن جامعه متکثر با هویت های چندگانه و مستقل، نیازمند توجیه معرفتی می باشیم. معرفتی که در پیوند با قدرت، مانع سلطه هویتی خاص شده و زمینه را برای ورود حاشیه ها به متن فراهم می آورد. از این دیدگاه، هر هویتی فقط در ارتباط با دیگری و در تعامل با آن است که می تواند به حیات توأم با تکامل خود ادامه دهد و بر خلاف گذشته تداوم آن در نفی دیگری نخواهد بود. همچنین، هر هویتی فقط یکی از وجوه هستی قلمداد می گردد که تنها می تواند بخشی از حقیقت باشد. دراینصورت، می توان شاهد ظهور هویت های متکثری بود که برداشت سنتی و مدرن در خصوص متن و حاشیه را به پرسش می خواند.