1-یکی (اریک فروم) می گفت آدمها رو باید از "بودن" هاشون شناخت نه از "داشتن " هاشون. بعد یکی دیگه فکر کنم تحت تاثیر این حرف و کتاب فروم گفت آدمها به اندازه ی "کم بود" هاشون هستند نه داشته هاشون.

آدمها دنبال نیازهاشون می رن. کم بودهای فردی یا وجودی آدم رو به سمت اگزیستانسیالیسم می کشونه (اونهایی که جامعه رو گله می دونند و دیگری رو جهنم من) و تنهایی. در تنهایی به خوبی می فهمی که "من" تنها در مواجهه با "دیگری" هست که بروز پیدا می کنه وبعد در نگاه به دیگری و ارتباط با دیگران به کمبودهای اجتماع می رسی و "نظریات انتقادی" و دیوانه تر هایی مثل دریدا و فوکو...

2-کمبود و ظرفیت به هم ربط دارند.هرچقدر ظرفیت آدم بیشتر میشه کمبودهاش هم بیشتر میشه. ظرفیت داشتن نه به معنی فروتنی خاش والیسانه! بلکه شناخت صادقانه ی محدودیت ها و امکاناتت یا ضعف و قدرتت هست. واینکه بدونی کی نیستی (مثلاً بدونی مدرک و خونده هات و دوربریات و سایر دک و پوزهات نیستی).

آدمهای باظرفیت، تحمل بیشتر و تناقض کمتر در رفتارشون دارند حتی در جامعه ای پر از تناقض.

3-مواجهه ی با تناقض دلیل و انگیزه ی اکثر فکر کردن هاست. چون آدم نمی تونه زندگی در پارادوکس رو ادامه بده و هرچقدر پارادوکس ها بیشتر و شدیدتر باشه، بیشتر مجبور میشه مکث و شک و فکر کنه...اگه این درست باشه پس در جامعه ی پر تناقض ما، ما باید متفکرترین انسانها می شدیم...اما نیستیم. نه بخاطر اینکه تناقض نداریم یا کم داریم؛ بلکه به برکت آموزه ها و تربیت و ..."توجیه گر"مون،  می تونیم با آرامش در این لجنزار مغلطه ادامه بدیم.