پرداخت انتقادی فرهاد پور به مفهوم دموکراسی
از مراد فرهاد پور و کلاً مرادها خوشم نمی یاد اما به کلاسش نیاز داشتم و شرکت کردم. این ترم دو تا کلاس آزاد (بی ربط به رشته ی تحصیلیم) میرم. یکی درباب نظریه ی عدالت جان رالز (یکی از مهمترین و متفاوت ترین مدافعان لیبرال دموکراسی) و دیگری در نقد همین دموکراسی لیبرال (مراد فرهاد پور).
فرهاد پور جلسه ی اول می خواست جهت گیری کلی رو مطرح کنه. فکر کنم لب سخنش این بود که دنبال یکسری گذرها بود: گذر از معرفت به حقیقت، گذر از محتوا به فرم، و گذر از آنچه گفته شده به جایگاهی که گفته شده، گذر از دموکراسی به مثابه شکل حکومت، ابزار قدرت و معرفت، به دموکراسی به مثابه سیاست یا سیاست مردمی و حقیقت.
او سخنش رو با «چه کارهایی نخواهم کرد» آغاز نمود و این چیزها رو رد کرد: معرفت، استاد، سیستم...
بیشتر بحث او حول تقابل و تضادها و تفاوتها وگسستها و شکافها بود. و مراد خودش رو هم در لابلای همین ها جستجو می کرد. او در تبیین تقابل معرفت و حقیقت و توضیح اینکه چرا از معرفت فاصله می گیره گفت که بقول والتر بنیامین رابطه ی بین حقیقت و پدیده ها شبیه رابطه ی ستارگان فلکی و منظومه هاست. حقیقت در تفاوت و فاصله ی این نقاط نهفته است. حقیقت، رجوع به مجموعه ی ایده ها، فاکت ها، رخدادهای تاریخی و چیدن آنها در کنار هم و پیکربندی از ایده های مختلف است. حقیقت، سیستم نیست، تلمبار مفاهیم نیست برعکس ِ معرفت. تفکیکی که در معرفت است (فلسفه، منطق، جامعه شناسی و...) مبنای دپارتمانها و سیستم آموزشی بورژوایی است. در معرفت شما به جایی می رسید که طرف می گه من استادم یا در منطق دو در دو می شه چهار تمام. اما در عرصه ی حقیقت یک دیگری ای است که هر کاری بکنید می تونه بگه «چرا؟» حقیقت همیشه باز هست مثل معرفت نیست که بشه انبارش کرد جایی جمعش کرد و چون نامتناهی است همیشه جای کنش و واکنش داره. معرفت با قدرت پیوند خورده. در معرفت و استاد و این چیزها، شبیه نهادهای قدرت، سلسله مراتب داریم و اونچه که این وسط گم می شه «روح انتقادی» است که اساس تجربه ی مدرن است. مبنا چیزی نیست جز خود نقد و توانایی نقد کردن. حتی از نگاه کانتی مدرنیته چیزی نیست جز توانایی نقد کردن از هر چیزی.
بعد گفت که نمی خواد پشت دانشمند عینی گرای بی طرف پنهان بشه و چیزی رو توصیف کنه و به عنوان حقیقت به ما تحمیل کنه. گفت دنبال معرفت عینی نیستم و خودم رو به عنوان دانشمندی که می خواد بطور عینی واقعیات رو بیان کنه نمی بینم. تفکر با این موضع بی طرفانه آغاز نمی شه بلکه تفکر همیشه از موقعیتی که شما درش هستید آغاز میشه. یک «دیدگاه» فقط «دید» نیست بلکه «گاه» هم هست. شما از گاه و جایی که قرار گرفتید نگاه می کنید و نگاهتون بی غرضانه نیست. جایی که قضاوت و طرف میاد وسط؛ سیاست هم میاد وسط. او از نزدیکی سیاست با حقیقت گفت در تقابل با عرصه ی معرفت که ظاهر بی طرفانه و غیر سیاسی به خودش می گیره و می خواد خودش رو عینی معرفی کنه، ولی در واقع چیزی نیست جز بدنه ی قدرت و ایدئولوژی رسمی.
بعد گفت ما اینجا با سه مفهوم اساسی باید بازی کنیم: دموکراسی، لیبرالیزم و قدرت (که البته حاکمیت رو هم شامل می شه، چه مفهوم فوکویی قدرت چه مفهوم اشمیتی)
اما اصل ماجرا در همین شروع بحث آقای فرهاد پور بود که بیشتر سوالات و انتقادات بچه ها از او در آخرکلاس مربوط به همین شروع بود. گفت نقطه ی شروع بحث من نقدی است یا در واقع مناظره ایست میان 2 یا در واقع 3 نفر:بدیو، آلبرتو توسکانو و ژیژک. فرهاد پور پس از معرفی بدیو و دوران شهرت او(پس ازدوره ی هژمونی نئولیبرالیسم و رشد افسارگسیخته ی سرمایه داری و باور پایان تاریخ و ایدئولوژی وچاره ناپذیری دموکراسی لیبرال و عقب نشینی چپ و تفکر انتقادی که شکل فرهنگیش ظهور انواع پست مدرنیسم و تمرکز بر فرهنگ و سیاست زدایی از همه چیز بود) جمله ی مهم بدیو که در نقد بنیانی وضع موجود گفته رو بیان می کنه:
«امروزه دشمن نامش امپراطوری یا سرمایه نیست، امروزه دشمن نامش دموکراسی است»
توسکانو که خودش هم چپ بود این حرف بدیو رو اینگونه نقد می کنه: «این اصل دموکراسی نیست که مانع رهایی سوژه ها شده بلکه این اعتقاد ِ عمیقاً ریشه دوانده است که هیچ آلترناتیوی برای حاکمیت ِ سود در کار نیست» یعنی اینکه سوژه ها هیچ آلترناتیوی جز اقتصاد سرمایه داری، برای خودشون تصور نکنند و امیدی به سیاست رهایی بخش بوجود نیاد.
فرهادپور نقل قول هایی از ژیژک (در تبیین سخن بدیو) بیان می کنه و میگه وقتی ما دموکراسی رو شکل و چارچوب مبارزه[با سرمایه داری] در نظر می گیریم، امکان مبارزه با سرمایه داری رو از دست می دیم. دراین سیستم از تغییر صحبت می کنند که همه چیز رو تغییر بدیم تا اصل قضیه یعنی فرم تغیر نکنه. انواع تغییرات جستجو می شه اما منطق سرمایه این تغییر رو درونی می کنه و به موتور رشد خودش بدل می کنه. هر تغییری هرچقدر هم که رادیکال باشه به جزئی از منطق سرمایه بدل می شه.
اما دشمن نامیدن دموکراسی (که شما رو در کنار القاعده و بن لادن قرار می ده) گذر از حوزه ی معرفت به حقیقت و گذر از محتوا به فرم است. در واقع از اون ساختار بیرون رفتید و ساختار آشکار می شه. تا زمانیکه در اون ساختار هستید اون تغییر بنیانی حتی به ذهن هم نمیاد.
در بحث محتوا و فرم اصل اینه که شما بتونید حضور یک کل رو تشخیص بدید وقتی صحبت از حکومت می کنیم مهم این حکومت با این محتوای خاص نیست بلکه نفس حکومت وحکومت داشتن است، همینطور قدرت و قوانین و زبان. از کجا می تونیم از انبوه محتوای غلیظ بکنیم و بیایم بیرون و ساختار رو ببینیم؟ در تضادها، شکافها و گسستهای محتوایی.
او از لیبرال دموکراسی آمریکا و سیاست انگلستان و جنگ عراق و افغانستان و سخنان چامسکی صحبت می کنه و بعد میگه در نزد بدیو تا زمانیکه ما در این فرم حرکت می کنیم نمی تونیم به فرا رفتن از مرزهای جامعه ی بورژوایی فکر کنیم. بازی فرم و محتوا یا درون و بیرون بودن و فکر کردن به نفس حکومت رو شاید از چند طریق بشه روشن کرد، یکی تمایزی است که لاکان بین سوژه ی امر گفته شده و سوژه ی گفتن قائل می شه. مساله این نیست که چه کسی میگه بلکه جایگاهی که یک حرف زده می شه مهمه. این جایگاه است که ما رو به مفهوم ساختار می رسونه که من با یک دیگری طرف می شم و پیامی رو به دیگری می دم. شما وقتی در سطح معرفتی هستید در یک فضای دو بعدی هستید که می تونید هزاران خط بکشید، اما وقتی یک نقطه بیرون این صفحه مطرح بشه، شما یک بعد دیگری پیدا می کنید. این نقطه ی بیرون «دیگری» است. رابطه ی اینکه شما در کجا هستید و آیا در درون هستید یانه تعیین کننده ی پیامی است که می فرستید. بدیو با انگشت گذاشتن بر دموکراسی با نام واقعی دشمن خودش رو بیرون از اون ساختار میگذاره این بیرون گذاشتن می تونه او رو در کنار طالبان و القاعده قرار بده، اما آیا می شه هر دو رو یکی دونست؟ جایگاه گفتار القاعده جایگاه قدرت است. القاعده نه فقط سنتی و مدرن نیست بلکه پست مدرن است. اینترنت، عدم تمرکز نیروهاش، ارتش غیر کلاسیک و... . گفتار القاعده نسبت به قدرت، درونی است. فرهاد پور مثال آشنایی می زنه از کسانیکه داد از عدالت می زنند و مدیریت جهان وساختار سازمان ملل رو زیر سوال می برند اما همه ی اینها از موضع دولتی است که خودش عضو سازمان ملل است، این یعنی ریاکاری و از دید غربی ها دلقک مآبی. این یعنی شما نباید به محتوای بحث نگاه کنید بلکه نگاه کنید که از کجا گفته می شه . او در ادامه ی بحث فرم و محتوا مثال ژیژک از تشابه دو موقعیت کارآگاه و روانکاو رو میاره که مهمه اما اگر اون رو هم بگم خیلی طولانی تر می شه.
خلاصه اینکه فرهاد پور می خواد از قبل این گذرها دموکراسی رو وصل نکنه به قدرت بلکه اون رو مازادی در دل خود سیاست مردمی جستجو کنه. میگه باید از یکجور درک فرهنگی و آکادمیک از دموکراسی فاصله گرفت. سوژه ی مدرن در همه جای دنیا از یک تنش و گسست شروع میشه. یک کلیتی متفاوت از عقاید و آداب تو، تو رو از عقاید و آدابت می کنه. سوژه شدن تو به اینها وابسته نیست همینطور به رنگ چشم و مرد و زن بودنت، اینکه تو از این محتواها بکنی و برسی به یک افق کلی (به سوژه شدن) خود این کندن یک تنش است. دموکراسی در مقام سیاست مستلزم کندن و زخم خوردن است رگه ی حقیقت از همه چیز رد می شه، از دل من هم رد می شه، ریشه های من رو هم می کنه و این مستلزم بی ریشه شدنه این کنده شدن با درد همراه است و چیزی نیست که گلخانه ای بشه پرورشش داد( در پاسخ کسانیکه می گویند مردم باید تربیت شوند و آرام...) یک تجربه ی کوتاه سیاسی شدن مردم اونها رو 50 سال جلو می بره. گرچه حکومت یک نیروی بیرون قدرت و مازاد داره؛ همین نیروی مازاد است که مردم رو ایجاد می کنه. مردم به سوژه شدن خودشون پی می برند وقتی ما باهم هستیم نیروی مازادی می شیم که می تونیم شرایط موجود رو رد کنیم. شکل دموکراسی لیبرال،انتخابات 4سال یکبار شکلی از اخته کردن و سیاست زدایی کردن مردمه؛ می خواد مردم رو بیرون برونه به سمت موسیقی عامه و شکل ظاهر جوانان یعنی همون مازادی که به اینسو رونده می شه، مردم فقط دو عرصه دارند: عرصه ی عمومی (بزن بزن و سود و گلیم خود رو بیرون کشیدن) و عرصه ی خصوصی که مازاد انرژی درش تبلور پیدا می کنه. اینجور استناد به دموکراسی که یک اقلیت رو مساوی با کل می گیرند یک نوع سیاست زدایی و در کل ضد دموکراسی است. دموکراسی نمی شه به عنوان شکل حکومتی و امر غیر سیاسی منتهی بشه. فرهادپور می خواد دال دموکراسی رو در کنار دال سیاست قرار بده.
مسلماً آخر کلاس بیشتر سوالها در مورد این بود که الان چه وقت و جای انتقاد از دموکراسی است (که بقول مراد فرهادپور دشمن ِ دشمن ماست!) او هم جوابهایی داد که بخشیش رو بالا ذکر کردم.
درختی را در باغ اره میکنند، درختان دیگر آنقدر ساکتند، که انگار برای اره شدن نوبت گرفته اند.