تبليغاتX
جنگل

1-یازده آذر سالگرد شهادت میرزاست. میرزا همیشه زنده است؛ چون برای ما گیلکها سمبل زندگی است؛ چون زندگی، آزادی برابری است.

2-دیروز سه شنبه که داشتم برمی گشتم گیلان، کنارم تو اتوبوس خانمی نشستند که داستان زندگیش تکراریه اما نباید تکراری بودن این آدمها باعث عادی شدن این وضعیت بشه. وضعیتش این بود: دو تا دستهاش از کف دست بی حس شده بودند یعنی تقریباْ فلج. دست راستش بدتر بود و عمل کرده بود. دکتر بهش گفت که بخاطر کار سنگین کشاورزی دستاش رو ازدست داده و دیگه نه می تونه کار کشاورزی کنه و نه حتی کارهای خونه رو انجام بده. پرسیدم بیمه هستین؟ گفت نه، برنج امسالش رو فروخت و با اون پول عمل رو داد. گفت با همین دستها تو بیجارها کار کرده و خرج سه تا دانشجوی دانشگاه آزادش رو داده. پرسیدم الان بچه هاش پیشش هستند که کمکش کنند؟ گفت نه یک پسرش قم کار می کنه و اون یکی جنوب، دخترش هم تهرانه...دلم می خواست دستهای پیر وبی حسش رو ببوسم.

3-بعضی چیزهای کلاس نقد دموکراسی یادم رفت! اما بعضی چیزهاش یادم نمی ره: حیات برهنه، پلیس، خشونت، مرز، حاکمیت و...آخر آخر کلاس با سوفیا (دختری که اونجا باهاش آشنا شدم) رفتیم از فرهاد پور پرسیدیم آلتر ناتیو این ساختار و فرمی که نقد کردید چیه؟ فرهاد پور گفت که مهم نقد کردنه، باید نقد کرد و نقد سازنده و غیر سازنده نداریم. بعد گفت که خودش هم هنوز نمی دونه آلتر ناتیوش چیه.

کلاس لیبرالیسم هم به مارکسیسم آنالتیک (فضای انگلوامریکن) رسیدیم.

4-...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:19 توسط باران |

از مراد فرهاد پور و کلاً مرادها خوشم نمی یاد اما به کلاسش نیاز داشتم و شرکت کردم. این ترم دو تا کلاس آزاد (بی ربط به رشته ی تحصیلیم) میرم. یکی درباب نظریه ی عدالت جان رالز (یکی از مهمترین و متفاوت ترین مدافعان لیبرال دموکراسی) و دیگری در نقد همین دموکراسی لیبرال (مراد فرهاد پور).

فرهاد پور جلسه ی اول می خواست جهت گیری کلی رو مطرح کنه. فکر کنم لب سخنش این بود که دنبال یکسری گذرها بود: گذر از معرفت به حقیقت، گذر از محتوا به فرم، و گذر از آنچه گفته شده به جایگاهی که گفته شده، گذر از دموکراسی به مثابه شکل حکومت، ابزار قدرت و معرفت، به دموکراسی به مثابه سیاست یا سیاست مردمی و حقیقت.

او سخنش رو با «چه کارهایی نخواهم کرد» آغاز نمود و این چیزها رو رد کرد: معرفت، استاد، سیستم...

بیشتر بحث او حول تقابل و تضادها و تفاوتها وگسستها و شکافها بود. و مراد خودش رو هم در لابلای همین ها جستجو می کرد. او در تبیین تقابل معرفت و حقیقت و توضیح اینکه چرا از معرفت فاصله می گیره گفت که بقول والتر بنیامین رابطه ی بین حقیقت و پدیده ها شبیه رابطه ی ستارگان فلکی و منظومه هاست. حقیقت در تفاوت و فاصله ی این نقاط نهفته است. حقیقت، رجوع به مجموعه ی ایده ها، فاکت ها، رخدادهای تاریخی و چیدن آنها در کنار هم و پیکربندی از ایده های مختلف است. حقیقت، سیستم نیست، تلمبار مفاهیم نیست برعکس ِ معرفت. تفکیکی که در معرفت است (فلسفه، منطق، جامعه شناسی و...) مبنای دپارتمانها و سیستم آموزشی بورژوایی است. در معرفت شما به جایی می رسید که طرف می گه من استادم یا در منطق دو در دو می شه چهار تمام. اما در عرصه ی حقیقت یک دیگری ای است که هر کاری بکنید می تونه بگه «چرا؟» حقیقت همیشه باز هست مثل معرفت نیست که بشه انبارش کرد جایی جمعش کرد و چون نامتناهی است همیشه جای کنش و واکنش داره. معرفت با قدرت پیوند خورده. در معرفت و استاد و این چیزها، شبیه نهادهای قدرت، سلسله مراتب داریم و اونچه که این وسط گم می شه «روح انتقادی» است که اساس تجربه ی مدرن است. مبنا چیزی نیست جز خود نقد و توانایی نقد کردن. حتی از نگاه کانتی مدرنیته چیزی نیست جز توانایی نقد کردن از هر چیزی.

بعد گفت که نمی خواد پشت دانشمند عینی گرای بی طرف پنهان بشه و چیزی رو توصیف کنه و به عنوان حقیقت به ما تحمیل کنه. گفت دنبال معرفت عینی نیستم و خودم رو به عنوان دانشمندی که می خواد بطور عینی واقعیات رو بیان کنه نمی بینم. تفکر با این موضع بی طرفانه آغاز نمی شه بلکه تفکر همیشه از موقعیتی که شما درش هستید آغاز میشه. یک «دیدگاه» فقط «دید» نیست بلکه «گاه» هم هست. شما از گاه و جایی که قرار گرفتید نگاه می کنید و نگاهتون بی غرضانه نیست. جایی که قضاوت و طرف میاد وسط؛ سیاست هم میاد وسط. او از نزدیکی سیاست با حقیقت گفت در تقابل با عرصه ی معرفت که ظاهر بی طرفانه و غیر سیاسی به خودش می گیره و می خواد خودش رو عینی معرفی کنه، ولی در واقع چیزی نیست جز بدنه ی قدرت و ایدئولوژی رسمی.

بعد گفت ما اینجا با سه مفهوم اساسی باید بازی کنیم: دموکراسی، لیبرالیزم و قدرت (که البته حاکمیت رو هم شامل می شه، چه مفهوم فوکویی قدرت چه مفهوم اشمیتی)

اما اصل ماجرا در همین شروع بحث آقای فرهاد پور بود که بیشتر سوالات و انتقادات بچه ها از او در آخرکلاس مربوط به همین شروع بود. گفت نقطه ی شروع بحث من نقدی است یا در واقع مناظره ایست میان 2 یا در واقع 3 نفر:بدیو، آلبرتو توسکانو و ژیژک. فرهاد پور پس از معرفی بدیو و دوران شهرت او(پس ازدوره ی هژمونی نئولیبرالیسم و رشد افسارگسیخته ی سرمایه داری و باور پایان تاریخ و ایدئولوژی وچاره ناپذیری دموکراسی لیبرال و عقب نشینی چپ و تفکر انتقادی که شکل فرهنگیش ظهور انواع پست مدرنیسم و تمرکز بر فرهنگ و سیاست زدایی از همه چیز بود) جمله ی مهم بدیو که در نقد بنیانی وضع موجود گفته رو بیان می کنه:

«امروزه دشمن نامش امپراطوری یا سرمایه نیست، امروزه دشمن نامش دموکراسی است»

توسکانو که خودش هم چپ بود این حرف بدیو رو اینگونه نقد می کنه: «این اصل دموکراسی نیست که مانع رهایی سوژه ها شده بلکه این اعتقاد ِ عمیقاً ریشه دوانده است که هیچ آلترناتیوی برای حاکمیت ِ سود در کار نیست» یعنی اینکه سوژه ها هیچ آلترناتیوی جز اقتصاد سرمایه داری، برای خودشون تصور نکنند و امیدی به سیاست رهایی بخش بوجود نیاد.

فرهادپور نقل قول هایی از ژیژک (در تبیین سخن بدیو) بیان می کنه و میگه وقتی ما دموکراسی رو شکل و چارچوب مبارزه[با سرمایه داری] در نظر می گیریم، امکان مبارزه با سرمایه داری رو از دست می دیم. دراین سیستم از تغییر صحبت می کنند که همه چیز رو تغییر بدیم تا اصل قضیه یعنی فرم تغیر نکنه. انواع تغییرات جستجو می شه اما منطق سرمایه این تغییر رو درونی می کنه و به موتور رشد خودش بدل می کنه. هر تغییری هرچقدر هم که رادیکال باشه به جزئی از منطق سرمایه بدل می شه.

اما دشمن نامیدن دموکراسی (که شما رو در کنار القاعده و بن لادن قرار می ده) گذر از حوزه ی معرفت به حقیقت و گذر از محتوا به فرم است. در واقع از اون ساختار بیرون رفتید و ساختار آشکار می شه. تا زمانیکه در اون ساختار هستید اون تغییر بنیانی حتی به ذهن هم نمیاد.

در بحث محتوا و فرم اصل اینه که شما بتونید حضور یک کل رو تشخیص بدید وقتی صحبت از حکومت می کنیم مهم این حکومت با این محتوای خاص نیست بلکه نفس حکومت  وحکومت داشتن است، همینطور قدرت و قوانین و زبان. از کجا می تونیم از انبوه محتوای غلیظ بکنیم و بیایم بیرون و ساختار رو ببینیم؟ در تضادها، شکافها و گسستهای محتوایی.

او از لیبرال دموکراسی آمریکا و سیاست انگلستان و جنگ عراق و افغانستان و سخنان چامسکی صحبت می کنه و بعد میگه در نزد بدیو تا زمانیکه ما در این فرم حرکت می کنیم نمی تونیم به فرا رفتن از مرزهای جامعه ی بورژوایی فکر کنیم. بازی فرم و محتوا یا درون و بیرون بودن و فکر کردن به نفس حکومت رو شاید از چند طریق بشه روشن کرد، یکی تمایزی است که لاکان بین سوژه ی امر گفته شده و سوژه ی گفتن قائل می شه. مساله این نیست که چه کسی میگه بلکه جایگاهی که یک حرف زده می شه مهمه. این جایگاه است که ما رو به مفهوم ساختار می رسونه که من با یک دیگری طرف می شم و پیامی رو به دیگری می دم. شما وقتی در سطح معرفتی هستید در یک فضای دو بعدی هستید که می تونید هزاران خط بکشید، اما وقتی یک نقطه بیرون این صفحه مطرح بشه، شما یک بعد دیگری پیدا می کنید. این نقطه ی بیرون «دیگری» است. رابطه ی اینکه شما در کجا هستید و آیا در درون هستید یانه تعیین کننده ی پیامی است که می فرستید. بدیو با انگشت گذاشتن بر دموکراسی با نام واقعی دشمن خودش رو بیرون از اون ساختار میگذاره این بیرون گذاشتن می تونه او رو در کنار طالبان و القاعده قرار بده، اما آیا می شه هر دو رو یکی دونست؟ جایگاه گفتار القاعده جایگاه قدرت است. القاعده نه فقط سنتی و مدرن نیست بلکه پست مدرن است. اینترنت، عدم تمرکز نیروهاش، ارتش غیر کلاسیک و... . گفتار القاعده نسبت به قدرت، درونی است. فرهاد پور مثال آشنایی می زنه از کسانیکه داد از عدالت می زنند و مدیریت جهان وساختار سازمان ملل رو زیر سوال می برند اما همه ی اینها از موضع دولتی است که خودش عضو سازمان ملل است، این یعنی ریاکاری و از دید غربی ها دلقک مآبی. این یعنی شما نباید به محتوای بحث نگاه کنید بلکه نگاه کنید که از کجا گفته می شه . او در ادامه ی بحث فرم و محتوا  مثال ژیژک از تشابه دو موقعیت کارآگاه و روانکاو رو میاره که مهمه اما اگر اون رو هم بگم خیلی طولانی تر می شه.

خلاصه اینکه فرهاد پور می خواد از قبل این گذرها دموکراسی رو وصل نکنه به قدرت بلکه اون رو مازادی در دل خود سیاست مردمی جستجو کنه.  میگه باید از یکجور درک فرهنگی و آکادمیک از دموکراسی فاصله گرفت. سوژه ی مدرن در همه جای دنیا از یک تنش و گسست شروع میشه. یک کلیتی متفاوت از عقاید و آداب تو، تو رو از عقاید و آدابت می کنه. سوژه شدن تو به اینها وابسته نیست همینطور به رنگ چشم و مرد و زن بودنت، اینکه تو از این محتواها بکنی و برسی به یک افق کلی (به سوژه شدن) خود این کندن یک تنش است. دموکراسی در مقام سیاست مستلزم کندن و زخم خوردن است رگه ی حقیقت از همه چیز رد می شه، از دل من هم رد می شه، ریشه های من رو هم می کنه و این مستلزم بی ریشه شدنه این کنده شدن با درد همراه است و چیزی نیست که گلخانه ای بشه پرورشش داد( در پاسخ کسانیکه می گویند مردم باید تربیت شوند و آرام...) یک تجربه ی کوتاه سیاسی شدن مردم اونها رو 50 سال جلو می بره. گرچه حکومت یک نیروی بیرون قدرت و مازاد داره؛ همین نیروی مازاد است که مردم رو ایجاد می کنه. مردم به سوژه شدن خودشون پی می برند وقتی ما باهم هستیم نیروی مازادی می شیم که می تونیم شرایط موجود رو رد کنیم. شکل دموکراسی لیبرال،انتخابات 4سال یکبار شکلی از اخته کردن و سیاست زدایی کردن مردمه؛ می خواد مردم رو بیرون برونه به سمت موسیقی عامه و شکل ظاهر جوانان یعنی همون مازادی که به اینسو رونده می شه، مردم فقط دو عرصه دارند: عرصه ی عمومی (بزن بزن و سود و گلیم خود رو بیرون کشیدن) و عرصه ی خصوصی که مازاد انرژی درش تبلور پیدا می کنه. اینجور استناد به دموکراسی که یک اقلیت رو مساوی با کل می گیرند یک نوع سیاست زدایی و در کل ضد دموکراسی است. دموکراسی نمی شه به عنوان شکل حکومتی و امر غیر سیاسی منتهی بشه. فرهادپور می خواد دال دموکراسی رو در کنار دال سیاست قرار بده.

مسلماً آخر کلاس بیشتر سوالها در مورد این بود که الان چه وقت و جای انتقاد از دموکراسی است (که بقول مراد فرهادپور دشمن ِ دشمن ماست!) او هم جوابهایی داد که بخشیش رو بالا ذکر کردم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 23:11 توسط باران |

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش، از ابتذال شکننده تر بود

هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

                 از آزادی آدمی

                        افزون باشد....

                                              «شاملو»

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:47 توسط باران |

"هر صورتی از تاریخ و فرهنگ بر زبان ویژه ای و امکانات زبانی ویژه ای تکیه دارد...هر زبان بستری است برای یک فرهنگ، یعنی برداری است برای جهانی از معنا و ارزش و رفتارهای حامل ارزش و معنا. هر فرهنگ در فضای یک باهمستان (community) انسانی پرورش یافته و همچون زیست-جهان انسانی، به ویژه از راه بردار زبان، به نسلهای پیاپی فراداده می شود. این "میراث فرهنگی" مهر تجربه های تاریخی یک قوم یا یک ملت را بر خود دارد و رنگ خود را بر واژگان زبان خود و بارهای ارزشی-معنایی آن می زند. بدینسان زبان و فرهنگ در حال میانکنش  interaction)) دایمی با هم اند. شرایط تاریخی-فرهنگی نه تنها در دگرگشت واژگانی که در دگرگشت های آوایی و دستوری زبان ها، و میزان آن دگرگشت ها، نیز اثرگذارند. نابودی برخی زبان ها و پدیدار شدن زبان های تازه از دل زبان های کهن، و نیز جای سپردن زبانی به زبانی دیگر بر اثر چیرگی قدرت نظامی یا فرادستی سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، در تاریخ بشر چندان نمونه های فراوان دارد که نیازی به یاد آوری نیست. در جهان مدرن رابطه ی چیرگی و قدرت زبانی بیش از هر زمان دیگر در تاریخ بشر پدیدار است."

کتاب" زبان باز" داریوش آشوری (نشر مرکز)، پژوهشی است درباره ی زبان و مدرنیت. کتاب کوچکی هست (به لحاظ تعداد صفحات) که فکر کنم خوندنش برای کسانی که به هر دلیل به این دو پدیده فکر می کنند جالب باشه. بخشهایی ازدیباچه و مقدمه وفصل اول این کتاب رو اینجا مینویسم:

"طرح مشکل زبانی ما در برخورد با جهان مدرن و خواسته های زبانی آن، دو وجه از اندیشیدن و پژوهیدن را می طلبد: یکی، اندیشیدن و پژوهیدن درباره ی رابطه ی جهان مدرن با زبانهای قلمرو خود، یا چند-و-چون زبانی مدرنیت، از سویی، و دیگر، وضع زبان ما در جایگاه زبانی "جهان سومی"، در رویارویی با چالش مدرنیت و ضرورت های زبانی آن و کوششهای آن برای پاسخ گویی به چنین برخوردی.

رابطه ای ناگزیر و بسیار اساسی میان توسعه ی اندیشه ی علمی و فلسفی، همچنین تکنولوژیک و اقتصادی و سیاسی، در کلّ، همه ی زمینه های زندگانی مدرن، با توسعه ی زبان وجود دارد.

از دل درنگ در رابطه ی زبان و مدرنیت و درنگ در رفتار انسان اندیشگر مدرن با زبان، یعنی در اختیار گرفتن زبان و شکل دادن به آن...می توان فرق های بنیادی ذهنیت مدرن و پیشامدرن و همچنین جهان های "توسعه یافته" و "توسعه نیافته" را فهمید. در این پژوهش ترم "اقتصاد زبانی" را بکار برده ام و داد-و-ستد زبانی را با داد و ستد اقتصادی قیاس کرده ام. با نگاه انداختن از چنین چشم اندازی می توان "اختلاف سطح زندگی" زبانی در این دو ساحت را فهمید. تنها با فهم این نکته است که می توانیم به سطح فروپایه ی زندگی زبانی خود، و از این راه، به آشفتگی ذهنی و زبانی مان  آگاه شویم.

در جهان مدرن است که بشر به ساحت خودآگاهیِ اجتماعی و تاریخی، و نیز زبانی، پا نهاده است. زبان در جامعه های بسته، همچون همه ی وجه های زندگی در آنها، وابسته به عادت ها و سنت ها ست.

به یک معنای کلی، همه ی زبان ها بازند، یعنی امکان جذب واژه ها، و تا حدودی شکل های دستوری و آوایی دیگر را نیز دارند. چنان که برخی آن را خصلت "اسفنجی" زبان نامیده اند (Walter,p.497) . در گذشته آنچه زبان ها را در قالب واژگانی کم دامنه نگاه می داشته فروبستگی یا محدودیت افق فرهنگ بوده است.

مدرنیت افق فرهنگی و زبانی، هر دو را می گشاید...فرق اساسی زبان های باز و زبان های بسته را می توان در این فرمول خلاصه کرد که زبان های بسته کم و بیش در چارچوب محدودیت های طبیعی و تاریخی خود، در زیست نا خودآگاه خود، در ترس از دگرگونی، فرومانده اند، حال آنکه زبان های باز با برداشتن مرزهای محدودیت های طبیعی و فرهنگی و تاریخی خود، با نگرش انقلابی تازه ای، با یاری علوم و تکنولوژی زبانی راه توسعه ی بی نهایت خود را گشوده اند..."

فصلهای بعدی کتاب به نگره و برخورد مدرن به زبان می پردازه و بخش دوم کتاب رویارویی_ زبان فارسی رو با مدرنیت بررسی می کنه.

-گفت‌وگوی مسعود لقمان با داریوش آشوری  درباره ی زبان و مدرنیت:

http://ashouri.malakut.org/2009/01/post_60.html#more

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:58 توسط باران |

1-دیرو انقلابˇکتاب فروشیئنه واموته دبؤم (کتاب موجی)، گیله وایه بیدئم. لیلا پورکریمی گب مرء یاد بومأ . هم جنگلˇمرامنامه و هم نوروزبلˇ وأسی هیتم. هوتو کی مجله′ واگودم، صفحه ی 6 بومأ:

"...در خبرها آمده بود که 21 هکتار از همین زمین ها[دامپروری سپیدرود] به پروژه عمرانی حوزه ی علمیه گیلان تعلق گرفته است. نماینده محترم ولی فقیه در گیلان اخیراً در جمع خبر نگاران رسانه ها فرمودند قرار است ساختمان های این پروژه با زیربنای 40000 متر مربع با ظرفیت پذیرش اولیه 1600 طلبه ظرف دو سال ساخته شود که زیر نظر 50 استاد که از قم خواهند آمد تحصیل می کنند. این حوزه علاوه بر پذیرش طلاب گیلانی و ایرانی، پذیرای طلابی از سرزمین های مسلمان قفقاز و آسیای میانه نظیر گرجستان، داغستان، چچنستان، قرقیزستان و...خواهد بود که حداقل 80 میلیارد تومان اعتبار برای ساخت آن نیاز است..."

آستؤنه هم دانشگاه آزادˇ روبرو چاکأدرن.

2-امی اوستاد بؤتبو سابق کردستان یته خانواده شناختی کی ماهی5000تومنˇهمرأ زندگی گودن. مو بؤتم: «اگه سابق فقط کردستان بؤ الان خیلی جا کردستان بؤدره»

می مأر(مادر) روستا معلم ایستن؛ کلاس اول. تا پارسال اوشونˇمدرسه گازکشی نوبؤبو. حتی کلاس، در نداشتی. کوچتای زاکؤن همشک سرما خوردرء بون. یته شاگرد سو روز مدرسه نومأ بؤ؛ کفش نداشتی. یته شاگرد برفˇمئن یه لا نازوک پیرئنˇهمرأ امای و زأک سرما جی پرکسی(می لرزید). مدرسه خدمکارˇ زأک کی شاگرد اول بوء "فقر"ˇجی ترک تحصیل بؤده بو کی کار بوکونی...

می مأر اگر خاستی روستائیونˇبدبختیه بنویسی یته قطور کتاب بنأبو.

3-ای روزؤن چند جا پوررضا جی مطلب بوخؤندم، مرء یاد بومأ ترم پیش صواینˇسر(صوبˇسر)، خوء و بیداری مئن یته ملایم ملودی ایشتؤسم، حدس زئم گیلکی ببی. وختی ویرسأم، حالˇمئن بیدئم یته لاکو خو لپ تاپˇهمرأ خو پایؤن نامه آماده کأدره و موسیقی هم گوش دئنه؛ پور رضا، گوشه ی دیلمانی. او، لاکو افتاده و نازنین آدمونˇمورسؤن بوء یعنی آدم دوست داشتی اونه همرأ گب بزنی. واورسئم (البته فارسی جی گب بیزئیم موبه گیلکی واگردنم):«کورارشی ایستی؟» بوته:«کردستان». واورسئم:« دؤنی ای آهنگˇنؤم چیسه؟» بوته:« قشنگه نه؟ نه اصلاً نودؤنم چی زوؤنی ایسته اما خیلی دوست داشتنه» مرء واورسه:« اهل موسیقی ایستی نه؟» بوتم:«اها، ایسکلی می سر درشنه» بوته:« ای خؤننده ایسمه دؤنی؟» بوتم:« ای آواز گیلکیه، اونˇ خؤننده هم پوررضا ایسته».

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:10 توسط باران |

پریروز، قبل از کلاس دوستم که بچه ی شمال بود بهم چای تعارف کرد. گفتم: «ممنونم ولی اگه چای خارجی باشه نمی خورم... تمام سوپرمارکت های این محله ی تهران رو گشتم اما همشون چای خارجی داشتند، وقتی از یک سوپری پرسیدم چرا چای ایرانی نمیارید، گفت چون نمی خرند». دوستم (دانشجوی ارشد تاریخ و ایسکلی سیاسی بود) کلی بد و بیراه به دولت واردات گفت واینکه همه ی ملتها و دولتها آرزوشون خودکفایی هست، اما اینجا دولتها، بجای کمک به بهبود کیفیت وفروش وحتی صادرات محصول داخلی، خودشون شکر جنوب و چای و برنج شمال و... رو نابود می کنند و خود دولت کمر اقتصاد و کشاورز و تولید کننده رو میشکنه. بعد یکی از بچه ها که گویی طرفدار دولت واردات بود فرمود: «خوب شمالیها برنجشون رو باید ارزونتر بفروشند... بهترین برنج که طارم هست[!] رو در جنوب باید حدود4000می خریدیم اما برنج خارجی رو کمتراز2000». به نظر ایشون مقصر کشاورزها هستند نه دولت و در واقع دولت داره به مردم کمک می کنه که بخاطر سوء استفاده ی کشاورزان طماع ضرر نکنند. من یکی که دیگه نای حرف زدن نداشتم اما دوستم که حوصله ی بحث کردن داشت تا زمانی که داشتم می رفتم کلاس هنوز با ایشون بحث می کردند! بخاطر حرف اون دختر مجبور شدم به این چیزها فکر کنم؛

اینکه چه تعداد از ایرانیها چنین تفکری دارند؟ چون مشابه این رو هم در در بی بی سی شنیده و هم امثال اینجا  http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=66052 خونده بودم.

تو این وضعیت، کشاورزی که هممون می دونیم بیشترین رنج و کمترین بهره رو میبره، 40 سالش نشده گرد پیری رو صورتش میشینه؛  باید هم زیر فشار سیاستهای دولتش له بشه و هم از ملتش فحش بخوره!!! کی باید از این کشاورز دفاع کنه؟ کی باید اون ملت فحش دهنده (و گرسنه) رو حالی کنه که اون کشاورز روستایی چی می کشه؟

مردم عامی (وحتی غیر عامی) می خوان شکمشون سیر بشه. کشاورز نمی تونه ، نمی رسه محصولش روکمتر از 2000  بفروشه، مردم هم نمی رسند که برنج رو 2000 یا بیشتر بخرند. این وسط به کی باید فحش داد؟ واز اون مهمتر راه حل واقعی چیه؟

ما شمالیها متحد نیستیم، نه قدرتی داریم که دولت از آگاهی و اعتراض مردممون نگران باشه و هر غ..یا اشتباهی رو مرتکب نشه و نه قدرتی که افکار عمومی این مملکت رو از وضعیت واقعی این منطقه آگاه کنیم. صدای هر مردمی، روشنفکراش هستند...مردم شمال انگارصدایی ندارند!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:15 توسط باران |

1-یکی (اریک فروم) می گفت آدمها رو باید از "بودن" هاشون شناخت نه از "داشتن " هاشون. بعد یکی دیگه فکر کنم تحت تاثیر این حرف و کتاب فروم گفت آدمها به اندازه ی "کم بود" هاشون هستند نه داشته هاشون.

آدمها دنبال نیازهاشون می رن. کم بودهای فردی یا وجودی آدم رو به سمت اگزیستانسیالیسم می کشونه (اونهایی که جامعه رو گله می دونند و دیگری رو جهنم من) و تنهایی. در تنهایی به خوبی می فهمی که "من" تنها در مواجهه با "دیگری" هست که بروز پیدا می کنه وبعد در نگاه به دیگری و ارتباط با دیگران به کمبودهای اجتماع می رسی و "نظریات انتقادی" و دیوانه تر هایی مثل دریدا و فوکو...

2-کمبود و ظرفیت به هم ربط دارند.هرچقدر ظرفیت آدم بیشتر میشه کمبودهاش هم بیشتر میشه. ظرفیت داشتن نه به معنی فروتنی خاش والیسانه! بلکه شناخت صادقانه ی محدودیت ها و امکاناتت یا ضعف و قدرتت هست. واینکه بدونی کی نیستی (مثلاً بدونی مدرک و خونده هات و دوربریات و سایر دک و پوزهات نیستی).

آدمهای باظرفیت، تحمل بیشتر و تناقض کمتر در رفتارشون دارند حتی در جامعه ای پر از تناقض.

3-مواجهه ی با تناقض دلیل و انگیزه ی اکثر فکر کردن هاست. چون آدم نمی تونه زندگی در پارادوکس رو ادامه بده و هرچقدر پارادوکس ها بیشتر و شدیدتر باشه، بیشتر مجبور میشه مکث و شک و فکر کنه...اگه این درست باشه پس در جامعه ی پر تناقض ما، ما باید متفکرترین انسانها می شدیم...اما نیستیم. نه بخاطر اینکه تناقض نداریم یا کم داریم؛ بلکه به برکت آموزه ها و تربیت و ..."توجیه گر"مون،  می تونیم با آرامش در این لجنزار مغلطه ادامه بدیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 7:42 توسط باران |

چیزی است که کمتر به آن پرداخته شده. خواهش می کنم وقتی می خونید زمانه ی آن را هم تصور کنید.

مرامنامه جمهوری گیلان

(به روایت ابراهیم فخرائی)

آسایش عمومی ونجات طبقات زحمتکش ممکن نیست مگر به تحصیل آزادی حقیقی و تساوی  افراد انسانی بدون فرق نژاد و مذهب در اصول زندگانی و حاکمیت اکثریت بواسطه ی منتخبین ملت-پیشرفت این مقاصد را فرقه "اجتماعیون" بموارد ذیل تعقیب مینمایند.

ماده اول

1-حکومت عامه و قواء عالیه در دست نمایندگان ملت جمع خواهد شد.

2-قواء مجریه در مقابل منتخبین مسؤول بوده و تعیین آنها از مختصات نمایندگان متناوب ملت می باشد.

3-کلیه افراد بدون فرق" نژاد" و"مذهب" از حقوق مدنیه بطور "مساوی" بهره مند خواهند بود.

4-آزادی تامه افراد انسان در استفاده از قواء طبیعی خود.

5-الغاء کلیه شئون و امتیازات.

ماده دوم-حقوق مدنیه

6-مصونیت شخص و مسکن از هر نوع  تعرض و حریت اقامت و مسافرت.

7-آزادی فکر، عقیده، اجتماعات، مطبوعات، کار، کلام(بیان).

8-هریک از افراد ملت که بسن شصت سالگی برسد از طرف حکومت حقوق تقاعد خواهد گرفت و در مقابل آن ترویج ادبیات و اصلاح اخلاق جماعت را عهده دار خواهد بود.

9-تساوی زن و مرد در حقوق مدنی و اجتماعی.

ماده سوم-انتخابات

10-انتخابات باید عمومی و متناسب و مساوی و مستقیم باشد.

11-هر یک از افراد 18 ساله حق انتخاب کردن و 24 ساله حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را دارا هستند.

ماده چهارم-اقتصاد

12-منابع ثروت از قبیل خالصجات، رودخانه ها، مراتع جنگلها، دریاها، معادن، طرق و شوارع و کارخانجات جزء علاقه عمومی است.

13-مالکیت اراضی با ملاحظه ی تأمین معیشت عمومی تا حدی تصدیق می شود که حاصل آن عاید تولید کننده شود.

14-ممنوع بودن انحصار و احتکار ارزاق و سرمایه.

15-تبدیل مالیات های غیر مستقیم به مستقیم تدریجاً.

ماده پنجم-معارف. روحانیت. اوقاف

16-تعلیمات ابتدائی برای کلیه اطفال مجانی و اجباری است.

17-تحصیلات متوسطه و عالیه برای اطفالیکه استعداد داشته باشند مجانی و حتمی است.

تبصره- محصلین در انتخاب هر فنی از فنون آزادند.

18-انفکاک روحانیت از امور سیاسی و معاشی.

19-دیانت چون از عواطف قلبیه است باید مصون از تعرض باشد.

20-ضبط و اداره کل اوقاف در دست عامه و تخصیص عواید آنها به مصارف عمومی و امور خیریه و صحیه و تأسیس کتابخانه های عمومی.

ماده ششم-قضاوت

21-قضاوت باید سریع، ساده و مجانی باشد.

22-تبدیل تنبیهات به اصول تکدیری.

23-حبس مقصرین باعمال شاقه باید به مدرسه و دارالتربیه اخلاقی تبدیل شود.

ماده هفتم-دفاع

24-ورزش و مشق نظامی برای مدارس ابتدائی و متوسطه اجباری است.

25-برای تحصیل فنون نظام، مدارس عالیه تأسیس خواهد شد.

26-در مقابل تهاجمات ضد اصول اجتماعی و تجاوزات کشور ستانی، دفاع از وظایف عمومی و اجباری است.

ماده هشتم-کار

27-ممنوع بودن کار و مزدوری برای اطفالیکه سنشان به 14 سال نرسیده.

28-برانداختن اصول بیکاری و مفتخواری بوسیله ی ایجاد مؤسسات و تشکیلاتی که تولید کار و شغل می نماید.

29-ایجاد و تکثیر کارخانجات با رعایت حفظ الصحه کارگران.

30-تجدید ساعات کاردر شبانه روز منتها به هشت ساعت-استراحت عمومی و اجباری در هفته یک روز.

ماده نهم-حفظ الصحه

31-تاسیس دار العجزه و مریضخانه های عمومی و مجانی.

32-رعایت نظافت و حفظ الصحه در مجامع و منازل و مطبخ ها و کارخانجات و غیره.

33-انتشار قوانین صحی در بین عامه.

34-جلوگیری از امراض مسریه و مسکرات- منع استعمال افیون و سایر مواد مخدره.

......................

شاید یک نهضت مجال این رو پیدا نکنه که تمام ایده هاش رو محقق کنه اما نقش آن در آگاه کردن مردم از حقوق خودشون و افزایش مطالبات مردم نباید فراموش بشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 13:45 توسط باران |

-به مردمی که اهل سوال کردنند تا توجیح، دیر باور می کنند و زود راضی نمیشند و کتاب می خونند؛ با هیچ توجیهی نمی تونی عقب ماندن و بی عدالتی رو تحمیل کنی، با هیچ تزویری نمی تونی غرور زخم خورده شون رو التیام بدی. اگر هنوز با تکیه بر مفاهیم و پیشفرضها و ساختارهایی اینها رو بما تحمیل کردند باید بیشتر بخونیم و بیشتر سوال کنیم که اون ساختارها رو بشکنیم و اون مفاهیم رو دوباره تعریف کنیم.

زمانی باور شک ناپذیر مردم گردش خورشید به دور زمین بود، اما حالا مردم عادی، جهان رو جوری می بینند که زمین به دور خورشید می گرده. تاریخ از زمانی که گالیله این رو فهمید عوض نشد بلکه از زمانی تغییر کرد که مردم کوچه و بازار این نگاه علمی و نه تجویزی گالیله رو فهمیدند و جهان رو جور دیگری دیدند.

زبان یا زبانها؟

-در مطالعه ی زبان با دو پدیده سرو کار داریم: "همگانی ها" (آنچیزهایی که در همه ی زبان ها مشترکند و جنبه ی جهانی دارند) و "گوناگونی ها".

به سیاق کلام هانا آرنت که گفت: « انسانها و نه انسان ساکن زمینند »، "زبانها" و نه "زبان" در زندگی واقعی انسانها حضور دارند.

اما تفاوت" در"و"میان" زبانها چطور بوجود میاد؟

هیچ دو نفری نیستند که زبانx رو به شیوه ای یکسان بکار ببرند. به گفتار هر فرد می گیم idiolect یا لهجه ی فردی. بعضی لهجه های فردی بیشتر شبیه هم هستند(بخصوص مردمی که در یک مکان جغرافیایی زندگی می کنند) لهجه های فردی افرادی که دارای مختصه های زبانی مشترکی هستند رو dialect یا لهجه می گویند-البته الان dialect رو بیشتر گویش ترجمه می کنند.(پس انسان بی لهجه فقط شخص لال هست)

زبانها همیشه در حال تغییرند و تغییر، ماهیت زبان هست. اگر گروهی از متکلمین از بقیه جدا شوند، تغییراتی هم که در زبان این دو گروه رخ می ده متفاوت از هم خواهد بود. وقتی به تاریخچه ی هر زبانی نگاه می کنیم، می بینیم زمانی آن زبان خودش لهجه ی زبانی دیگر بوده. مثلاً آلمانی، نروژی، سوئدی، وانگلیسی باستان، زمانی لهجه های زبان ژرمنی بودند. یا اسپانیولی و فرانسوی و ایتالیایی و...لهجه های زبان لاتین عامیانه بودند. زبان فارسی و هندی باستان هم زمانی لهجه های زبانی دیگر بودند با تغییر مکان یا کوچ متکلمان، روند تغییرات در میان این گروهها، متفاوت و در طی زمان آنقدر زیاد می شه که می شد گفت این گروهها به زبانهای مجزا و متفاوتی سخن می گویند.(پس اگر انحراف از "نرم"(norm)  رخ نمی داد زبانهای آلمانی و فرانسوی و...فارسی هم بوجود نمی اومد.یعنی انحراف از نرم همچین هم بد وترسناک نیست!(همیشه باید در مواجهه با دو کلمه بد و خطرناک پرسید برای چه کسی؟)

حالا میشه پرسید این منبر رفتن برای چی بود؟

چندی قبل در جمعی (در نوروزبل)، شخصی -که البته زبان خودشون در حال نابودی نبود و مورد حمایت دولت هم بود- از لزوم کمک به نابودی زبانهایی که "کمبود" دارند سخن گفتند و این رو به نفع بشریت دونستند (این "نفع بشریت" عبارتی آشنا و تکراری در تاریخ نیست؟) اون چیزی که در کلام ایشون برای من جالبه واژه ی "کمبود" هست که دقیقاً من رو بیاد سخنان یک سوشیولینگوئیست یا زبان-جامعه شناس دهه ی 60(البته مشهور به نژاد پرست) انداخت. "برنشتاین" هم نه از"”differences (تفاوتها)، بلکه از”deficits” (کمبودها) سخن می گفت. دیدگاهی که از سوی همه ی زبانشناسانی که می گفتند تمام “varieties” (گوناگونی ها)، به یک اندازه پیچیده، کاربردی و گویا و عاطفی هستند، رد شد. کسانی که می گفتند همه ی زبانها و همه ی لهجه یا گویش ها به یک اندازه رسا، کامل و قابل تغییر برای برآوردن نیازهای آتی استفاده کنندگانشان هستند.

این دو دیدگاه از دو رویکرد ناشی میشه: رویکرد تجویزی(prescriptive) و رویکرد توصیفی(descriptive) و این دو رویکرد مختص بررسی زبان هم نیست. رویکرد تجویزی که زیاد هم توش روی "درستی"(correctness) و "نرم"(norm) تاکید میشه، مورد نیاز اکثریت اقشار جامعه ای است که نیاز دارند تا کسانی بجای اونها فکر کنند و بهشون تجویز کنند چی درست و چی غلطه. و اینطوری از خودشون سلب مسوؤلیت کنند-چون آزادی مسوؤلیت داره. کسانی که همیشه نگاهشون به دهن از ما بهتران و اتوریته ها یا مراجع هست(البته لابد منظورم مراجع تقلید نیست... دارم یک بحث آکادمیک می کنم نه حوزوی...!) و یک بار هم از خودشون نمی پرسند چرا این تجویزات از ما بهتران همیشه به نفع آنها و طبقه و قوم و قبیله ی خودشون تموم میشه و به ضرر ما! اما رویکرد دیگر، رویکردی  توصیفی است. یک دانشمند علوم طبیعی هیچ وقت نمیگه این گل از آن گل بهتره بلکه فقط پدیده ها رو مشاهده و توصیف می کنه-تاحد ممکن بی غرضانه. زبان هم یک پدیده است. از نظر یک زبان شناس، زبان آلمانی زبان فلسفه نیست. خود زبان انگلیسی نیست که قوی تر از فارسی است بلکه این "جامعه ی باز" هست که "زبان باز" تولید می کنه.

از دیدگاه توصیفی، زبان رسمی و لهجه یا گویش استاندارد و معیار، یک امر قراردادی است نه ذاتی و قدرتش بر اساس قدرت سیاسی و اقتصادی است و به هیچ وجه برتر و پایا تر از سایر گوناگونی ها نیست. دو رویکرد تجویزی یا توصیفی، ما رو به دو دیدگاه کمبود یا تفاوت می رسونه.

......................

فکر می کنم دو کتاب "زبان شناسی و زبان" از جولیا فالک و "بررسی زبان" جرج یول، که بیانی ساده از زبان و زبان شناسی دارند و به فارسی هم ترجمه شدند و فصل 2و3 کتاب by Guy Cook(oxsford)  Applied Linguisticکه نمی دونم ترجمه شده یا نه، در این زمینه مفید باشند (یا حد اقل برای من مفید بودند).

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:14 توسط باران |

انتخاب واحد اینترنتی یعنی جهاد اکبر یا اعصاب خردی کبری! یعنی چند روز مداوم حرص و جوش خوردن و تو برزخ بودن. یعنی ارتباطات تلفنی هم کلاسی های مستاصل: « موفق شدی؟ نه...ظرفیت فلان کلاس تمام شد...دو نفر مونده...تداخل می کنه...سایت باز نمی شه...» به دانشگاه هم شکوه کنی طلبکارانه میگن: «خانوم؛ مشکل از سیستم است، سیستم!». این روزها توافقی همگانی درعاصی بودن و فحش دادن به سیستم وجود داره (منظورم سیستم اینترنتی است نه نعوذبالله چیزی دیگر).

این شب ها شبهای عزیزی است. از همه ی  عزیزان تقاضا می کنم که موقع ذکر و تسبیحاتشان این ذکر دانشجویان را هم 100بار تکرار کنند: لعنت بر سیستم، الله اکبر...لعنت بر سیستم، الله اکبر...لعنت بر سیستم، الله اکبر...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:11 توسط باران |

...

-جهانبگلو: این مسأله مرا به آخرین سؤال خود و کتاب " آمریکایی بودن به چه معناست؟ " شما نزدیک می کند. آیا تنوع فرهنگی و قومی برای یک جامعه ی مدنی تکثرگرا نوعی نقطه ی ضعف محسوب می شود یا مایه ی قدرت. به عبارت دیگر میتوان در میان مردمی که هریک از سوابق وآموزشهای سیاسی مختلفی برخوردارند به نوعی تصمیم گیری رسید؟

-مایکل والزر: در درجه ی اول من به هیچ وجه معتقد نیستم که فقط یک قرائت واحد از تابعیت و ملیت وجود دارد. دولت-ملت، شهروندی و ملیت را بسیار به هم نزدیک می سازد، حتی دولت-ملت هایی که یک اقلیت ملی را در خود جای داده اند. معمولاً اقلیت از امور اساسی دولت-ملت که معمولاً تصویری از ملت غالب است کنار گذاشته می شود. به عنوان یک نمونه ی بی دردسر این موضوع به نمونه ی نروژی می توان اشاره کرد که در آن نروژی ها دقیقاً بخاطر حفاظت از"نروژی بودن" یعنی زبان، تاریخ و فرهنگ نروژی، تصمیم گرفتند از سوئد جدا شوند و دولت-ملت خویش را تأسیس کنند. دولت نروژی کارخانه ایست برای بازتولید "نروژی بودن". این موضوع به نظر من موضوعی است کاملاً مشروع. ولی دولت آمریکا در قبال هیچ گروه ملی یا قومی چنین وظیفه ای ندارد. هدف آن هنوز بازتولید خودش است. یعنی باید شهروندان آمریکایی تولید کند؛ و منظور شهروندانی است با یک رشته هویت های ملی، فرهنگی و قومی متکثر. هدف جامعه ی آمریکا نیز حفظ این هویت های متصل است به نحوی که یک شخص بتواند در عین حال که یک ایرلندی کاتولیک یا پروتستان آلمانی یا یک آفریقایی مسلمان است، یک شهروند آمریکایی نیز باشد. سیاستهای هویتی آمریکایی، سیاست هایی قوی و قدرتمند است. توده ی انبوهی را شامل و آنها را در یک رشته مشارکت های اجتماعی و سیاسی درگیر می سازد. من تصور نمی کنم که اینگونه سیاست ها را بتوان سیاست های لزوماً تفرقه افکنانه تلقی کرد. در واقع در ایالات متحده ریشه دار ترین مجامع مذهبی، متعهدترین شهروند را نیز تولید می کنند. مشکلات کنونی سیاست های هویتی موجود بیشتر از ضعف برخی ازاین گروهها سرچشمه می گیرد تا قدرت آنها. به عبارت دیگر در نابرابری های بنیانی جامعه ی آمریکا و احساس فرودستی ای ریشه دارد که به گرایش های تلخ و بیگانه ستیز میدان می دهد. بهترین راه حل و فصل این مشکلات سعی و تلاش برای برابری بیشتر در جامعه ی مدنی آمریکاست. برابری بیشتر در توضیع امکانات برای گروههای مختلف و همچنین برابری بیشتر در امکانات آموزشی و رفاهی برای شهروندان...( جهانبگلو، ر.1380.تفاوت و تساهل.تهران: نشر مرکز)

 

-این مطلب رو از این زاویه نگاه کردم که برخی قرائت ها از ملیت در جهت تهدید دیدن تفاوت وکنش تحقیر و سلطه و سرکوب وبی عدالتی و واکنش های برتری و جدایی طلبی است( که بنظر من دیدگاه مربوط به انسان عهد بوق با توجه به تفکر و زمانه ی اوست حتی اگر متعلق به ملیتی اروپایی باشد) و برخی دیگر در جهت فرصت دیدن تفاوت ها و حرمت به دیگری و همزیستی انسانی تر انسانهاست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:34 توسط باران |

-دیوانه بؤدریم. شاید هینه واسی تازگی مرء از میشل فوکو خوش آنه!! یا ای روزؤن اینقد یاد او " دیوانه از قفس پرید"_ فیلم دکئنم.

-وختی ای "قدرت" ایسسه کی بد و خوب، منفعت و مصلحت، حق و ناحق، معقول و غیر معقول، معیارؤن،ارزشؤن، همه نوع حد و مرزؤن...و حتی بود و نبوده تعیین و محافظت کؤنه؛ نیازدأنی کی ای قدرت و اونه کرد_کار)کارکرد( و اشکاله بشناسی. اله اگر تنم(تو، هم) جه دیوانگان_جلگه (جرگه) ببی، ویشتر نیاز به ای شناخت دأنی. چه هرچی ویشتر چیزیه بشناسی؛ آگاهانه تر تؤنی اون_همرأ مواجه ببی یا ارتباط ویگیری-البته "برخورد نزدیک از نوع سوم"!-(زندگی، سراسر" مواجهه و ارتباط" پدیده ئونه همرأ ایسسه، می منظورایجور برخورده نه اوتو!).

 چرء؟ چون او بیچاره دیوانه، هنجار و ساختارؤن_قدرته شکنه پس قدرت نتؤنه اونه تحمل بوکونی.خا اونه آدم یا بی خطرأ کونی.

با همه ی ای اوصاف، بقول او "هامون"_فیلم_دیوانه:

آزمودم عقل دوراندیش را

 بعد از این دیوانه سازم خویش را

-گرچه نودؤنم چرء کارل اتو آپل بؤته: بیج خألی او زمت تینه خودا جی سیوا ببون، کی خو-دکالنئنی کار بکونی" )تنها با کنش خود ویرانگری است که ابلیس می تواند از خدا مستقل شود(، اما مو خودم دونم چرء اینه بؤتم.

(صدا و سیما  صداقت و شرافتأ قسم که ای وانویسه سوشمبه شؤ ننویشتم)

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:52 توسط باران |